mercredi 12 décembre 2012

من یک گیلک هستم و به گیلک بودن خودم افتخار میکنم



این ایمل زیبای یکی از شما عزیزان به من بود که دیدم خالی از لطف نیست شما هم بخونید:

*درود بر شما
اخیرا مطلبی در پیج [=صفحه] شما دیدم با این عنوان : "چرا به جوک رشتی می خندیم؟"
من یک گیلک هستم و به گیلک بودن خودم افتخار میکنم و افتخار میکنم که رشتی هستم و در رشت به دنیا اومدم و زندگی میکنم .متاسفانه چندین سال هست که دستی از نا کجا برای قومیت های ایرانی مشغول جوک سازی هست و بیش از پیش باعث اختلاف و تفرقه در بین ایرانیان شده این مطلب شما از پروفسور بیات رو خواندم کاری به این مقاله ندارم ولی این مطلبی که در زیر این نامه مینویسم شاید جوابیه گیلک ها باشه به هجویاتی که مشتی از خدا بی خبر برایمان ساخته اند شاید باعث بشه برخی از هموطنان من و شما اصلاح بشوند و شاید مقبول طبع شما گردد اگر خوشتان آمد مطلب زیر را در پیج [=صفحه] خود قرار دهید اگر هم قرار ندادید باز هم از شما ممنونم:

به تو که می‌گویی: گیلک بی‌غیرت است؛
بله نارفیق، گیلک بی‌غیرت است و تو باغیرت.
اگر چشم‌گیر بودن عظمت سپاه دیلمیان در ارتش ایران باستان و اثرگذاری شگرف‌شان در شکست والرین، امپراتور روم بی‌غیرتی است، گیلک بی‌غیرت است. اگر دو و نیم قرن مقاومت در برابر هجوم اعراب در حالی که تمام ایران به چنگ تازیان افتاده بود و مبارزه دلیرانه «موتا» سردار دیلمی ِ سپاهیان ری و گیلان و آذربایجان در برابر اعراب بی‌غیرتی است، گیلک بی‌غیرت‌ترین ِ بی‌غیرت‌هاست.

اگر این موضوع که گیلکان برخلاف سایر نقاط ایران که اغلب با جنگ و شمشیر به اسلام رو آوردند، دو قرن و نیم بعد از هجوم اعراب و آن هم با فکر و اختیار، دین اسلام را از علویانی که برای نجات از خلفای عباسی به گیلان پناه آورده بودند پذیرفتند، اگر این امر بی‌غیرتی است، خوب بله، گیلک بی‌غیرت است.


اگر پیشتاز بودن در نهضت بیداری و مبارزات مشروطه و فتح تهران در کنار هم‌رزمان آذری و بختیاری بی‌غیرتی است، بی‌غیرت‌تر از گیلک وجود ندارد.
اگر به دلیل ارتباط با کشورهای اروپایی، گذار از مناسبات عشیره‌ای و قبیله‌ای و حرکت در مسیر مدرنیسم و صاحب فکر بودن و نگرش بی‌تعصب به مسائل داشتن و انسان دیدن ِ زن، بی‌غیرتی است، گیلک بی‌غیرت است و اگر حیوان دیدن ِ زن و خوش‌بینانه‌تر، ضعیفه و منزل و بی‌ادبی و… دیدن زن غیرت است، اگر خشک‌مذهبی و خشک‌مغزی و کور و تعصبی و جَوگیر بودن غیرت است، تو باغیرت‌ترین باغیرتان عالمی!

اگر در گرما و سرما پا را تا زیر زانو در آب فرو کردن و زالوهای بیجار (شالیزار) را از پای کندن و تابستان زیر تیغ آفتاب درو کردن محصول و جان کندن و پیش‌فروش و پیش‌خور کردن میوه روی درخت و محصول روی زمین از فرط نداری بی‌غیرتی است و اگر در انحصار داشتن تمام امکانات رفاهی و تحصیلی و صنعتی و اشتغالی و دو قورت و نیم باقی داشتن و ادعای مستعد بودن، غیرت است، البته که گیلک بی‌غیرت است و تو باغیرت.
اگر مشارکتِ دوشادوش و برابر مرد و زن در تولید و برابری در مدیریت اقتصادی خانواده، بی‌غیرتی است، از گیلک‌ها بی‌غیرت‌تر نخواهی یافت.

اگر قرن‌ها پناه‌گاه آزادی‌خواهان و معارضان با قدرت‌های استبدادی بودن، بی‌غیرتی است، گیلان کُنام بی‌غیرتان است و اگر نعل نمودن پای عادل‌شاه (غریب‌شاه) گیلانی و به تیرکمان تیرباران نمودنش (آن‌چه که شاه صفی کرد) و قتل‌عام قیام‌های دهقانی گیلان به دست مبارک شاه عباس «کبیر»! غیرت است، تو عین غیرتی نارفیق!

اگر مهمان‌نوازی و دست خویش را پیش مهمان رو کردن و ظرفیت بالای فرهنگی در پذیرش و همزیستی با مهاجران از ارمنی و کرد و آذری گرفته تا فارس و روس و ترکمن و… بی‌غیرتی است، چه کسی بی‌غیرت‌تر از گیلک؟
آیا پروفسور سمیعی بی غیرت است ؟
آیا پروفسور فضل الله رضا بی غیرت است؟
آیا پروفسور اکبر زاده بی غیرت بود؟
آیا پروفسور بهزاد بی غیرت بود؟
آیا امثال دکتر معین و استاد پورداوود و پروفسور مجتهدی گیلانی بی غیرت بودند ؟
آیا پروفسور آذر اندامی(تنها ایرانی که نامش بر قسمتی سیاره زهره نامیده شده) بیغیرت بود؟
آیا نسرین ستوده که یک شیر زن گیلانی هست بی غیرت است؟

و البته، آذری را خر خواندن و لُر را بی‌فرهنگ دانستن و گیلک را بی‌غیرت نامیدن، تنها از تو با‌غیرت برمی‌آید که خود را مرکز و محور همه امور و قیم و ازمابهتران می‌دانی.

اصلا جایی که تو را باغیرت بنامند، باید که منِ  گیلک را بی‌غیرت نامید!
منبع:
 صفحه فیس بوک "دهه پنجاهی ها"

 ----     ----     ----     ----     ----     ----     ----     ----     ----     ----
 یاداشتی از آقای بیات استاد بخش جامعه شناسی در دانشگاه تهران: 


"یه روز یه رشتی وارد خونه میشه، می بینه زنش لخت روی تخت خوابیده ..."
"یه روز یه رشتی در کمد را باز می کنه، می بینه حسن آقا ..."
چه چیزی درباره لطیفه های رشتی خنده آور است؟
هنگامی که یک ماجرایی تعریف می شود که در آن فردی از میان ما بر خلاف همه آن انتظارات عمومی رفتار می کند، ما آن را بانمک و خنده دار می یابیم.
حالا بیایید ببینیم آن بخش از فرهنگ ما که در لطیفه های رشتی پنهان شده چیست.
در مورد لطیفه های رشتی، معمولا محور لطیفه یک مرد رشتی است که مرد دیگری با زنش خوابیده است. آنچه لطیفه رشتی را برای ما خنده دار می سازد معمولا دو حالت دارد. حالت یک اینست که مرد رشتی هالو است و متوجه نمی شود که مرد دیگری با زنش خوابیده است، و ما به حماقت او می خندیم. در این حالت به حماقت کاراکتر لطیفه می خندیم.
حالت دو اینست که مرد رشتی متوجه این رابطه جنسی می شود، اما واکنشی از خود نشان نمی دهد و به سادگی از کنار آن می گذرد. یعنی وضعیت تعریف شده در لطیفه با انتظارات ما بر اساس تربیت و جامعه پذیری و شناخت ما تناقض دارد و از این روست که وضعیت به نظر ما خنده دار می آید.
حالا بیایید حالت دو را در نظر بگیریم و نگاهی عمیق تر به دلیل خنده داربودن جوک های رشتی بیاندازیم.
مگر نه اینکه انتظار داریم که هر مردی وقتی که مرد دیگری را با زنش می بیند، عصبانی شده، غیرتش به جوش بیاید و بزند یکی از آن دو یا هر دو را بکشد؟ و واکنش خونسرد و عاری از خشونت مرد رشتی ما را به خنده می اندازد!
در فرهنگ ما، ناموس و غیرت** متاسفانه چنان ریشه دوانده که بدون آنکه آگاهانه بدان بیاندیشیم، در ذهنیت ما همواره جاری است.
اول از همه اینکه ما زن را ناموس مرد می دانیم و هنوز باور نداریم که زن هم یک انسان است که اختیار خود را دارد. یک دلیل خنده دار بدون جوک رشتی اینست که زن را هنوز ابزار جنسی برای استفاده مرد می دانیم. هر مردی که دستش برسد، به زن مرد رشتی تجاوز می کند و کنار او می خوابد. زن اعتراضی نمی کند، چیزی نمی گوید، و اصولا در همه جوک های رشتی کاراکتری ندارد، و هنگامی که مردی به سراغ او نمی آید هیچ اعتراضی نمی کند. زن رشتی انتخابی ندارد، اعتراضی ندارد، صدایی ندارد، فقط یا لخت روی تخت خوابیده، یا مورد تجاوز مرد همسایه و بقال و حسن آقا قرار می گیرد. زن رشتی در همه ی این لطیفه ها فقط "ناموس" مرد رشتی است! مرد رشتی هم که به ناموس اهمیتی نمی دهد، پس هر مردی می تواند به زنش دست درازی کند.
دوم اینکه مرد باید "غیرت" داشته باشد، یعنی اینکه از "ناموس" خود دفاع کند و اگر مرد دیگری را با زن خود دید، از خود خشونت نشان دهد** و خون بریزد!اینکه مرد رشتی بدون ارتکاب خشونت از کنار ماجرا رد می شود، برای ما بشدت خنده دار است.
آخرین جوک رشتی را که شنیده اید به خاطر بیاورید و به جای "مرد رشتی" یک "مرد سوئدی" را در آن قرار دهید. آیا بازهم بانمک و خنده دار است؟ طبیعی است که از مرد سوئدی انتظار نمی رود که دست به چاقو بزند و زن خود یا مرد دیگر را بکشد! فرهنگ و قانون کشور سوئد متفاوت است.
این وضعیت رقت بار فرهنگی ماست! به عنوان روشنفکر به نقد حکومت جمهوری اسلامی می پردازیم که چرا دست به سنگسار می زند، ولی کمتر به نقد فرهنگ ناموسی و غیرت پرستی خودمان می پردازیم که مسبب قتل زنان و دختران بسیاری در این مملکت بوده و هست.
برای اینکه عمق این وضعیت رقت بار روشن تر شود، اجازه دهید چند خطی از کتاب «فاجعه خاموش (قتل های ناموسی)» به قلم پروین بختیار نژاد *** را در اینجا نقل کنم.
***
"شیدا زن 16 ساله مریوانی که یک کودک 2 ساله نیز داشت ... در حال حرف زدن با مردی در خیابان توسط برادرش به قتل رسید.
مردی به علت سوءظن به همسرش او را پس از 29سال زندگی مشترک در برابر دیدگان فرزندانش به قتل رساند.
خانواده‌ای در خوزستان در کیف دختر خود کارت تبریکی بدون امضاء یافتند. دختر توسط عمویش به قتل رسید و خانواده آن دختر قاتل را بخشیدند.
سعیده دختر 14 ساله بلوچستانی به دلیل شک پدر به او، به وسیله پدر، برادر و دوستان برادرش سنگسار شد و به قتل رسید.
دلبر خسروی، دختر 17 ساله‌ای در دهی نزدیکی مریوان، به دلیل داشتن قصد طلاق از همسر ناخواسته و اجباری خود، توسط پدرش سر بریده شد.
مردی 46 ساله‌ای همسر صیغه‌ای و نوجوانش را که 15 سال بیشتر نداشت به دلیل سوءظن با ضربات چاقو مجروح کرد و مردی که در خیابان در حال حرف‌زدن با او بود را با ضربات چاقو به قتل رساند.
در دزفول، جاسم که خود دارای سه زن بوده دختر 15 ساله‌اش را به دلیل اینکه فکر می‌کرد عمویش به او تجاوز کرده، سر برید.
باز در دزفول، مردی با سوءظن به همسر دومش و با ادعای اینکه پسرش متعلق به او نیست، سر وی و فرزند 7 ساله‌اش را برید.
زهرا دختر 7 ساله اهوازی زمانی که مادرش بر سر اختلافی با شوهرش (پدر زهرا)، به همراه وی به منزل پدری‌اش می‌رود، پس از بازگشت مورد سوءظن پدر خود قرار می‌گیرد. پدر به زهرای 7 ساله شک می‌کند که شاید زمانی که او در منزل پدربزرگش بوده، مورد تجاوز دایی‌اش قرار گرفته باشد. وی با این سوءظن به دست پدر کشته می‌شود."
***
پروین بختیارنژاد در این کتاب تلاش کرده نمایی از فاجعه خاموش را به ما نشان دهد. مردهایی که او به ما نشان می دهد، مردهایی که سر دختر 7 ساله، خواهر 17 ساله و زن 15 ساله خود را می برند، مردهایی که هیچکدام "مرد رشتی" نیستند. اینان همه مردان باغیرتی هستند که از ناموس خود دفاع می کنند و واکنش آنها همخوان با انتظارات فرهنگی ماست، و از این رو برای ما خنده دار نیست!
ولی آیا واقعا اینطور است؟ آیا ماجرای قتل های ناموسی گریه آور نیست؟ اگر ما واقعا از هر مردی که زن یا دختر یا خواهر خود را با مرد دیگری می بیند انتظار نداریم که دست به جنایت بزند، چرا به جوک های رشتی می خندیم؟ وقت آن نرسیده که از خود بپرسیم فرهنگ خشونت ناموسی را چرا پذیرفته ایم؟
آیا بهتر نیست آرزو کنیم .. هیچ زن و دختری قربانی خشونت ناموسی نشود؟


  






dimanche 9 décembre 2012

اعتقادات اسلامی محمدرضا شاه و ادعاهایش مبنی بر ارتباط های خاصش با امام علی، امام قائم و حضرت ابوالفضل

چند نمونه از اظهار نظرهای محمد رضا شاه پهلوی که نشان دهنده اعتقادات مذهبی شیعی اوست:

- "اندکی بعد از تاجگذاری پدرم، من مبتلا به حصبه شدم و در اوج بيماری بود که شبی علی‌ابی ابيطالب را به خواب ديدم. با وجود خردسالی می‌دانستم که علی، امام اول شيعيان را به خواب می‌بينم. در رويای من، علی در دست راست خود شمشير دو دم معروفش ذوالفقار را داشت و در دست چپش جامی محتوی يک مايع که به من داد تا بنوشم و من چنين کردم. فردای آن شب تب من فرو نشست و حالم رو به بهبود رفت" (محمدرضا پهلوی- پاسخ به تاريخ)
"با مربی خود در حوالی کاخ سلطنتی سعدآباد در کوچه‌‌ای قدم می‌زدم. ناگهان مردی را با چهره ملکوتی دیدم که برگرد عارضش هاله‌ای از نور مانند صورتی که نقاشان غرب از عیسی بن مریم می‌سازند، نمایان بود به من الهام شد که با خاتم ائمه اطهار حضرت امام قائم روبرو هستم. مواجهه من با امام آخر زمان چند لحظه بیشتر به طول نینجامید که از نظر ناپدید شد و مرا در بهت و حیرت گذاشت. برایم مسلم بود که با امام زمان در آن کوچه مواجه شده‌ام" (محمدرضا پهلوی- ماموريت برای وطنم)
-"در کودکی جلوی زین اسب یکی ازخویشاوندان خود نشسته بودم، پای اسب لغزید و از اسب به زیر افتادیم. من با سر به روی سنگ ناهمواری پرت شدم و از حال رفتم. هنگامی که به خود آمدم همراهان از اینکه صدمه‌ای ندیده بودم تعجب می‌کردند، ناچار برای آنها فاش کردم که در حین افتادن از اسب، حضرت ابوالفضل علیه السلام فرزند برومند علی علیه السلام ظاهر شد و مرا در هنگام سقوط گرفت. من هرگز کوچکترین تردیدی در روئیت حضرت عباس ابن علی نداشتم" ... (محمدرضا پهلوی- ماموريت برای وطنم)
"شايد رازی را فاش نکرده باشم اگر بگويم برای خودم مسلم بود که خداوند مايل بود کارهایی به دست من و برای خدمت به ملت ايران انجام بگيرد که شايد از دست ديگری ساخته نبود. من در تمام آنچه کرده‌ام، و آنچه خواهم کرد، خود را عاملی برای اجرای مشيات الهی بيش نمی‌بينم" (محمدرضا پهلوی- انقلاب سفيد)
"چهارده قرن پيش، حضرت علی عليه‌السلام در نامه معروف خود به مالک اشتر بدو توصيه فرمود: "هميشه کاری کن که عدل شامل خاص و عام گردد، و درين راه رضای اکثريت را مقدم دار، زيرا که نارضایی عامه خرسندی خاصه را بی اثر کند، در صورتيکه ناخرسندی خاصگان در برابر رضايت و خشنودی عمومی موجب زيانی نتواند شد" (محمدرضا پهلوی- انقلاب سفيد)
"هیچ عملی بیش از کارهایی که امروز انجام می‌دهیم از جمله آزاد ساختن رعیت اسیر و بدبخت ایران از زنجیر اسارت و مالک کردن ۱۵ میلیون جمعیت این کشور در زمینی که در آن کار می‌کنند مورد پسند خدا و ائمه اطهار نخواهد بود" (محمدرضا پهلوی- کنگره ملی کشاورزان، 21 دی‌ماه 1341)
"بسم‌الله تعالی – من خداوند قادر متعال را گواه گرفته به کلام‌الله مجید و به آنچه نزد خدا محترم است قسم یاد می‌کنم که ... در ترویج مذهب جعفری اثنی‌عشری سعی و کوشش نمایم و از ارواح طیبه اولیای اسلام استمداد می کنم" (محمدرضا پهلوی- قرائت قسم‌نامه در جلسه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۲۰)
- به گفته افخمی با آن‌که خانواده محمدرضا چندان مذهبی نبودند، ولی محمدرضا در کودکی تحت تأثیر جامعه مذهبی ایران و افسانه‌های مذهبی‌ای که اقوام، خدمتکاران و دایه‌هایش برای او می‌گفتند، به تدریج با حماسه‌های ایرانی-اسلامی آشنا شد. به گفته اشرف، بعضی از این داستان‌ها هیچ‌گاه از ذهن محمدرضا پاک نشدند.[۲۰۰] به گفته میلانی مادر محمدرضا برخلاف رضاشاه بسیار مذهبی بود. محمدرضا که بیشتر دوران کودکی اش را در کنار مادرش بود تحت تأثیر عقاید مادرش گرایش‌هایی مذهبی یافت.[۲۰۱]

ریشه گرایش مذهبی او همچنین به بنیه جسمی ضعیف او در خردسالی بازمی‌گردد. او یک‌بار در کودکی به بیماری سخت تیفوئید مبتلا شد. زمانی که پزشک گفته بود: «تنها کار دیگری که از دست ما برمی‌آید دعا کردن است» او در یک رویا، علی بن ابی‌طالب را دید که برای او داروی شفابخشی آورد. سال‌ها بعد، محمدرضا باور داشت که ارتباطی میان آن مکاشفه و بهبودی‌اش وجود داشته‌است. او از دو مکاشفه مشابه دیگر نیز در زندگی خود یاد کرده‌است. او زمانی را به یاد می‌آورد که زمانی که سوار بر اسب به امامزاده داود سفر می‌کرد، سقوط کرد. او در رویا دید که ابوالفضل العباس او را از سقوط نجات داد. پدرش این رویا را هیچ‌گاه باور نکرد. او مکاشفه دیگری را این‌بار درباره ملاقات با امام زمان در کتاب خود تعریف کرده‌است.[۲۰۲]

او خود را «مؤمن واقعی» می‌دانست.[۲۰۳] در مصاحبه‌ای که اندکی قبل از مرگ وی در قاهره انجام شد، محمدرضا عنوان کرد که اعتقادات مذهبی، بخش قلبی و روحانی هر جامعه‌است و بدون آن جامعه به انحطاط کشیده خواهد شد. او در این مصاحبه ادیان واقعی را بهترین تضمین سلامت اخلاقی و استحکام روحانی جامعه دانست.[۲۰۴] او در سن نوجوانی و زمانی که در سوئیس بود، نمازهای یومیه را به جا می‌آورد.[۲۰۵]




mardi 18 septembre 2012

توطئه ها و سئوال ها

سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی شماره ٢٨، بقلم ابوالحسن بنی صدر:

دوشنبه 1 مرداد ماه 1358، شماره 28
توطئه ها و سئوال ها   

     وقتی کار به برخوردهای خونین می کشد، لاجرم اگر هر دو طرف مقصر نباشند، لااقل یک طرف مقصر است: در اینجا بنای ما بر این نیست که دربارة صحت و سقم نظریة تضاد بحث کنیم. فرض می کنیم یک «تضاد اصلی» وجود دارد و بسیاری «تضادهای فرعی». حال می پرسیم تضاد اصلی کدام  است؟ آیا تضاد اصلی امروز ایران تضاد با سلطه طلبی دو ابرقدرت آمریکا و روسیه نیست؟ اگر این تضاد، تضاد اصلی است، پس آنرا حل نشده رها کردن و دنبال تضادهای فرعی رفتن، آب به آسیاب امپریالیسم ریختن است و به قول مائو نظریه پرداز این نوع «تضاد اصلی و تضاد فرعی» این کار «کار مرتجعین و عوامل امپریالیسم است». چه کسانی و چرا تضاد اصلی را رها می کنند و هر روز یک حادثه می آفرینند؟ اینرا بدانند که یک دلیل بزرگ پیروزی انقلاب ایران این بود که مردم و روشنفکران مسئول، نخست عقیدة حقارت خود را علاج کردند. دیگر القاب «مرتجع» و «قشری» و «انحصارطلب» (اصطلاحاتی که متخصصان جنگ روانی ساخته اند) ... تأثیر خود را از دست داده اند. امروز، اصالت سنج، واقعیت ها است و مواضعی که هر گروه در قبال آن ها اتخاذ می کند. آن ها که می دانند چه می کنند، با حادثه آفرینی خیانت می کنند. آن ها که نمی دانند و در ایجاد حادثه ها شرکت می کنند، جز با فریب ایدئولوژیک، جز با مقدس جلوه دادن زور، جز زور را تنها وسیلة حل تضادها جلوه دادن، و جز تضادهای فرعی را به جای تضاد اصلی قبول کردن، چگونه تنها به این کارها که ارتجاعی ترین کارهاست، تن در می دهند؟

     آن ها که با تاریخ فاشیسم آشنایند، می دانند که دستیار بزرگ کسانی که از راه توطئه و تحریک خود را به جامعه تحمیل می کنند، دو دسته اند:
     الف- «بیطرف ها». آن ها که از بیم مورد قبول همه نشدن، در جایی که باید اظهار نظر کنند و با قاطعیت موضع بگیرند، چنین نمی کنند. در نتیجه زورمداران خود را در پوشش این افراد قرار می دهند و با ایجاد تردید در مردم، مواضع ضعیف را تصرف می کنند و پیش می آیند.
     ب- زورمدارانی که مخالف آن هایند. اما مثل آن ها باور دارند که جز زور، هیچ راه حل دیگری وجود ندارد و باید هم آنرا بجا و بیجا به کار برد. اینها هستند که میتینگ ها را بهم می زنند و به کارهای «سراسر زدوخورد» سرگرم می شوند. با وجود این گروه ها، برای کسانی که می خواهند خود را به جامعه تحمیل کنند، بهانه پیدا کردن بسیار آسان می شود. حتی اغلب دیده می شود دستة اول از خود «محرک» و «آژیتاتور» می سازند و به حمله وادار می کنند.

     وقتی بر این رفتارها، عدم قاطعیت دولت در برابر توطئه چینان را می افزاییم، مساعدترین محیط ایجاد جوّ دائمی تحریک و جنگ روانی فراهم می شود. با توجه به مطالب فوق، از آن ها که چه با تبلیغات دروغ و چه با «عملیات نظامی» در کردستان و خوزستان و ارومیه و گنبد و لار و بلوچستان و تهران و ... توطئه از پس توطئه تدارک می بینند، می پرسیم:
1- آیا به نظر آن ها «تضاد اصلی» با امپریالیسم حل شده است و حالا نوبت به «تضادهای فرعی» رسیده است؟
2- آیا زور و قهر تنها روش بکاربردنی است و اگر اینطور است آنرا در تمام موارد باید به کار برد؟
3- اگر فرض کنیم به کار بردن زور برای  شکستن حصار «انحصارطلبی» است، نباید فکر کرد که «انحصارطلب» ها هم ناگزیر زور را در کار خواهند آورد و آیا به نظرشان، این زورآزمایی به سود ایران بعد از سرنگونی رژیم است؟
4- اگر فرض کنیم «مذهبیون متعصب» تحریک می کنند و شما فقط از خود دفاع می کنید، چرا با توجه به «ایدئولوژی علمی» که مدعی داشتن آن هستند، صادقانه به سراغ نیروهای صادق نمی روید تا به موقع از انجام توطئه جلوگیری شود؟
5- اگر ایادی رژیم سابق این توطئه را جور می کنند، شما چرا در دام می افتید و در جهتی عمل می کنید که آن ها می خواهند؟
6- و اگر اصل را بر تقسیم تضادها به تضاد اصلی و تضادهای فرعی می گذارید، چرا برخلاف اصل جود علمی کنید؟
7- آیا برای شما، اگر راست بگویید، نباید فرصت موجود، فرصت تبلیغ باشد؟ آیا بهتر نیست به جای کارزار تبلیغاتی سراسر دروغ و تحریک و اتهام و برچسب، فرصت های بحث آزاد بر سر مسائل اساسی ایجاد کنید و اگر هم خود این فرصت ها را ایجاد نمی کنید، از فرصت هایی که ایجاد می شود، استفاده کنید؟
8- فکر نمی کنید با جوّ دروغ و اتهام و برچسب از سوئی و جوّ تحریک و اغتشاش از سوی دیگر، سرانجام تنها یک روش بر جا می ماند و آن روش قهرآمیز است؟ اگر فرض می کنید باید کار را به درگیری کشاند، فکر می کنید این درگیری ها به سود امپریالیست ها تمام می شود یا «نیروهای انقلابی»؟ اگر به سود امپریالیست ها تمام می شود، چرا در آن ها شرکت می کنید و اگر به سود «نیروهای انقلابی» است، چرا ضرورت آنرا به مردم حالی نمی کنید؟
9- آیا نباید آن ها که خود را صادق می دانند و تجربة دوره مصدق را پیش رو دارند، در برابر این روشها، با قاطعیت بایستند؟ اشارة ما به آن هاست که رهائی رنجبران را مرام خود قرار داده اند.
10-     در کردستان و نقاط دیگر، می روید و افرادی را که یا در فسادهای رژیم سابق شرکت داشته اند و یا با ساواک همکاری داشته اند و دهها سند بر سوابق سیاهشان در دست دارید و در دست داریم، می یابید و آن ها را در نقش پوشش و « بیطرفی های قلابی» مورد استفاده قرار می دهید. و پیش خود می گویید اگر خود خواستند دست به ترکیب آن ها بزنند، کارزا تبلیغاتی به راه می اندازیم. و راه هم می اندازید. آیا این همکاری ها با صداقت انقلابی سازگار است؟ و گمان می کنید این شیوه های فاشیستی را می توان همچنان ادامه داد؟

     هنوز جا دارد که سئوال های دیگری طرح کرد اما همین ده سئوال به عنوان اتمام حجت کافی است. ما این سئوال ها را با کمال صراحت و با همة صداقت انقلابی طرح می کنیم و در صورتی که گروه های دست اندرکار پاسخ بدهند، عیناً و همراه پاسخ خود چاپ می کنیم. و یا اگر بر سر آن ها آمادة شرکت در میز گردی باشند، آنرا نیز می پذیریم و مباحثات را برای اطلاع افکار عمومی منتشر می سازیم.

خودمُختاری، بهانة توطئه؟

 سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی شماره٢٧، بقلم ابوالحسن بنی صدر:
یکشنبه 31 تیرماه 1358، شماره 27
خودمُختاری، بهانة توطئه؟!
     
     از روز استقرار دولت موقت جمهوری اسلامی، در کردستان و ترکمن صحرا و خوزستان گروه های سیاسی به ایجاد حادثه های خونین پرداخته اند. در کردستان سعی در تصرف پادگان های نظامی و ژاندارمری و شهربانی کرده اند و می کنند. دست آویز این توطئه ها اینست که حق خودمختاری به رسمیت شناخته نشده است. وقتی پیش نویس قانون اساسی منتشر شد، قیل و قال به راه انداختند که در این پیش نویس کلمه «خودمختاری» به کار نرفته است! عده ای هم در تهران ظاهراً باید هیچ فرصتی را برای بهره برداری های دسته ای از دست ندهند. اینها هم که معلوم نیست از چه وقت طرفدار «خود مختاری» شده اند، با قربانی کردن آشکار مصالح کشور در دامن زدن به این قیل و قال شرکت کردند
    فرض این بهانه گیرها اینست که مردم عادی سر از هیچ چیز در نمی آورند و همینکه کلمه خودمختاری در قانون اساسی نیامده، کافی است که مردم را تحریک کرد و زمینه مستعد را برای ئوطئه ها فراهم ساخت.
     اینک ببینیم در کشورهایی که بنا بر قانون اساسی شان، فدرال هستند، چه اموری در قلمرو حکومت مرکزی قرار می گیرد تا معلوم شود بقیه امور کدام هایند و آن ها را در قلمرو اداره محلی قرار داد. در قانون های اساسی اتریش و آلمان و روسیه این امور در قلمرو کار دولت مرکزی قرار می گیرد:
1-    حفظ سرحدات کشور و امور دفاع ملی
2-    برقراری سازمان اداری واحد برای مراجع قانونی قدرت
3-    قانون گذاری واحد برای همة کشور
4- اجرای سیاست واحد اجتماعی و اقتصادی. پدید آوردن یک مجموعه اقتصاد به صورت اقتصاد ملی پویا و مستقل
5-    تنظیم و تصویب بودجه واحد دولتی
6-    تأمین امنیت کشور
7-    سیاست خارجی و نمایندگی ملت در روابط بین المللی
8-    حل و فصل مسائل دیگری که به تمام نقاط کشور راجع می شوند
9-    اجرای قانون اساسی
10-                       حفظ تمامیت ارضی کشور و استقلال آن
     حال اگر این امور در قلمرو صلاحیت دولت مرکزی قرار می گیرند و معنی خودمختاری اداره امور هر ناحیه در غیر حدود بالا است، در متن پیش نویس قانون اساسی اداره همه امور محلی در اختیار شوراها گذارده شده است:
1- اصل شورا هم در قانون اساسی پذیرفته شده است و هم قانون تشکیل شوراها به تصویب شورای انقلاب رسیده است.
2-    درباره دین و فرهنگ خودمختاری پذیرفته شده است.
3- نظارت شوراها بر دخل و خرج و برنامه گذاری پیشرفت اقتصاد ناحیه ای، پذیرفته شده است.
4- در عین رعایت وحدت اداری کشور (که به شرح فوق در همه قوانین اساسی فدرال در صلاحیت دولت مرکزی است) اجرای تصمیمات شوراها از سوی مقامات اداری تضمین شده است.
5-    آموزش و پرورش و امور بهداشتی در حوزه صلاحیت هر منطقه قرار گرفته  است.
6-    حق داشتن و به کار بردن زبان محلی قبول شده است.
     
     حال خوب است بگویند آیا مقصود بهانه جویی برای حادثه آفرینی است که به کلمه «خودمختاری» چسبیده اند یا به راستی خواهان خودمختاری اینست که صلاحیت های دهگانه بالا را برای دولت مرکزی قبول دارند، برای شوراهای محلی جز امور ششگانه بالا که در پیش نویس قانون اساسی گنجانده شده اند، باقی نمی ماند.

    چرا نمی نویسند و نمی گویند آن خودمختاری که می خواهند، چیست؟ در مسافرت هایی که مقامات مسئول در شورای انقلاب و دولت به نقاط مختلف کرده اند، جانبداران خودمختاری، کلمه خودمختاری را نمی خواستند. خودمختاری را می خواستند و توقعاتشان حتی کمتر از موارد بالا بود. اگر حدود خودمختاری آنقدر وسیع است که مسئولان محلی باید امور دهگانه بالا را هم تصدی کنند، اسم این را «خودمختاری» نمی گذارند، «تجزیه طلبی» می گذارند. ممکن است بگویند خارج از امور دهگانه بالا، امور دیگری هست که در زمرة امور ششگانه موضوع صلاحیت شوراها نیامده اند. حرفی نیست، بهتر است این امور را برشمرند تا مجلس خبرگان آن ها را نیز وارد در حوزه صلاحیت شوراهای محلی بکنند.
     بدینسان جای تردید برای خواننده نمی ماند که هیچ غرض و مرضی در کار نبوده است. موافق توقعاتی که مردم هر محل اظهار کرده اند و ضرورت های وحدت ملی و تمامیت ارضی کشور آنهم در کشوری که از هر سو در محاصره ابرقدرت هاست و دهها رشته وابستگی، استقلالش را از میان برده است، پیش نویس قانون اساسی تهیه گردیده است. خوب است آن ها که هیچ بهانه ای را از دست نمی دهند کمی هم به موقعیت کشور و سرنوشت وطن بلاکشیده ما بیاندیشند. بهتر است کلی گویی ها را به کنار بگذارند و بگویند حوزه صلاحیت دولت مرکزی کدام است و چه اموری خارج از آن می ماند که باید در عهده مسئولان منتخب محلی قرار بگیرد.

     یقین است که هیچ مرامی چون اسلام جانبدار خودمختاری واقعی نیست و باز یقین است که هیچ قومی خواهان تجزیه نیست و یقین است که برای توطئه گران خودمختاری بهانه ای بیش نیست و یقین است که تا وقتی دولت انقلاب دفاع از انقلاب و مقابله قاطع با توطئه گران را وظیفه اول خود نداند، توطئه ها روزافزون می شوند و موجودیت انقلاب و کشور را به خطر می اندازند. در هیچ کشور، هیچ نیروی انقلابی، به گروه های توطئه گر اجازه نداده است هر روز توطئه جدیدی تدارک کنند. در دوران مصدق، همین توطئه ها اسباب ضعف قیام ملی را فراهم آوردند و کار به 28 مرداد کشید. همانطور که در بحث های پیش روشن کردیم، این توطئه ها جز به سود امریکا تمام نمی شود
     اگر آنچه می گویند از روی صدق و عقیده است، چرا فرصت بحث را مغتنم نمی شمارند؟ چرا نظر خود را بطور روشن درباره تمامیت ارضی کشور و حاکمیت ملی و در نتیجه موارد صلاحیت دولت مرکزی روشن نمی کنند، تا معلوم شود حدود خودمختاری کدامند؟
     در شماره آینده درباره توطئه ها و زمینه رشد آن ها و عوامل دست اندرکار صحبت خواهیم کرد.

کسر بودجه

سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی شماره ١١، بقلم ابوالحسن بنی صدر:
دوشنبه 11 تیرماه 1358، شماره 11

کسر بودجه

     کسر بودجه ایران یک مرض مزمن است. این مرض از عوامل مهم سقوط رژیم شاه بود. فلج اقتصادی زیر سر افزایش کسری بودجه بوده است و اینک این کسری هنوز برجاست و مردم می پرسند:
-        با وجود قطع خریدهای نظامی
-        با وجود قطع «سرمایه گذاری ها» در خارج
-        با وجود قطع واردات خاص دربار و گروه های حاکم
-        با وجود رفتن مستشاران و کارشناسان نظامی و غیرنظامی
-        با وجود از بین بردن اکثر موارد فساد
-        با وجود همه گونه صرفه جویی
-        با وجود ...
     چرا هنوز بودجه کشور کسر دارد؟ و معنی این کسر چیست؟
     بودجه امسال کسری دارد، زیرا از تولید نفت کاسته اند و افزایش قیمت آن به زحمت جبران کاهش تولید آنرا می کند. به سخن دیگر درآمد نفت اندکی کاهش یافته و در عوض هزینه های اداری افزایش یافته است. مصیبت بزرگ اقتصاد ایران همین هزینه های اداری است. دستگاه اداری بر این است که تولید و رشد آنرا ممکن گرداند و تسهیل کند. اما در ایران تحت رژیم شاه، دستگاه اداری تولید بسیار کم و مصرف بسیار زیاد می کند. و مشکل اصلی اقتصاد ایران همین است. در حقیقت هر ده ریال که دولت بابت حقوق کارمندان و مخارج اداری می پردازد، به 26 ریال قدرت خرید تبدیل می شود. به این ترتیب که کارمند دولت حقوق خود را خرج می کند و از فروشنده جزء مایحتاج روزمره خود را می خرد و فروشنده جزء از فروشنده کل و فروشنده کل از کارخانه و کارخانه از فروشنده ماده اولیه و نیروی کار و ... خرید می کنند. در نتیجه پولی که دولت خرج می کند این همه دست می چرخد و به قوه خریدی برابر 2/6 برابر خود تبدیل می شود. بنابراین بودجه 2440 میلیارد ریالی، قوه خریدی برابر 6344 میلیارد ریال به وجود می آورد. تولید داخلی غیر متکی به واردات حدود یک چهارم این قدرت خرید است. اگر همه این قوه خرید متوجه بازار شود، از خارج باید حدود 4000 میلیارد کالا و خدمات وارد شود. اینهمه واردات محتاج درآمد نفتی بیشتر از 2 برابر درآمد فعلی است.
    اینهمه پول را باید از راه افزایش تولید و افزایش قیمت نفت، به دست آورد و وقتی ممکن نشد باید قرض کرد. قرض کردن هم به معنای اینست که نفت را پیش فروش کنیم. بدینقرار تا وقتی ترکیب بودجه کشور تغییر نکند، بحران اقتصادی تشدید خواهد یافت.
     راه حل مشکل اقتصادی ایران، راه حلی اقتصادی نیست، راه حل سیاسی است. نخست جراحی سیاسی لازم است تا بتوان به دنبال آن جراحی های اقتصادی اساسی را با سرعت انجام داد.
     حقیقت آنست که اقتصاد ایران به هیچ روی قادر به تحمل این بارِ سنگین هزینه های اداری و نظامی نیست و باید برای نجات خود این بار را زمین بگذارد. اداره برای رشد اقتصاد و سایر وجوه حیات اجتماعی یک ملت است. اداره برای ملت است. ملت برای اداره نیست. به گمان ما باید از ابتدا این حقایق را با کارمندان در میان می گذاشتند و به نسلی که انقلاب کرده بود، می گفتند: مشکل ما این است و جز با رها کردن میزها و پراکندن در شهرها و روستاها و رهبری جهاد یک ملت در راه نجات اقتصاد خویش، راه نجات دیگری نیست. با کمال تأسف به جای این زبان، همواره زبان امتیاز و افزایش و کاهش حقوق و اضافه حقوق و ... به کار رفته است.
     بدینقرار مشکل اصلی این بودجه این نیست که کسر دارد- و باید گفت که کسر آن چندان نیست- بلکه مشکل آن در ترکیب بودجه است. در حقیقت در ازاء از میان رفتن منابع نفت ایران و در ازاء اجبار به ادامه رابطه اقتصادی عصر طاغوت یعنی صدور نفت و وارد کردن کالا، دولت درآمدها را خرج اداره می کند و با این خرج آینده را هم پیش فروش می کند و هم ادامه همین رابطه را در آینده نیز اجباری می گرداند. اما چگونه می توان ترکیب بودجه را از طریق تغییر ترکیب درآمد و هزینه ها تغییر داد، وقتی که دولت خود را قادر به از میان بردن تورم اداری و کاهش جدی هزینه های اداری نمی بیند؟ به این دلیل گفتیم که انقلاب اقتصادی بدون انقلاب سیاسی ممکن نیست.
    وقتی بودجه سرمایه گذاری ها یک سوم کل بودجه است، راه علاجی نیست. بودجه با همه اصلاحی که از جهت کاستن از حجم آن و اصلاح ترکیب هزینه های آن شده است، همچنان بودجه تشدید وابستگی به خارجه است. با توجه به از میان رفتن زمینه فعالیت های سوداگرانه، قوه خرید متوجه خروج از کشور و خرید کالا می شود و اثرات تورمی بسیار مهم پیدا می کند.
    بدینقرار باید راه حل سیاسی برای کشور پیدا کرد و آن راه حل این است که موجودیت کشور قربانی حفظ این اداره بزرگ و کم هنر نشود و فرزندان کشور موقعیت خطیر ایران را درک کنند و نه تنها جراحی سیاسی  را تحمل کنند بلکه خود داوطلبانه در جهت موفقیت کامل این جراحی مشارکت کنند.

کُردستان و اضمحلال قدرت مرکزی


یکشنبه 7 اردیبهشت ماه 1359، 27 آوریل 1980، شماره 241

کُردستان و «اضمحلال قدرت مرکزی»      

     آمریکاییانی که در حملة بدفرجام آمریکا دخالت داشته اند، در مصاحبه هایشان گفته اند هدف آمریکا تضعیف دولت ایران و ساقط کردن آن است. امروز موضوع در اروپا و آمریکا از پرده بیرون افتاده است و مطبوعات و رادیو تلویزیون ها فراوان از آن حرف می زنند. گروه های سیاسی مترقی به سود ایران موضع می گیرند و به آشکاری می نویسند که گروگان ها وسیله کار آمریکا هستند. امروز دیگر عیان است که طرح آمریکا ایجاد یک اغتشاش عمومی توأم با خونریزی های مهیب به قصد نابود کردن دولت انقلاب بوده است.
     بخشی و بخش تعیین کننده ای از این توطئه در کردستان باید انجام می پذیرفت. گفته می شود که تغییر ناگهانی رفتار گروه کومله در کردستان در پی قول و قراری است که «جانشین حکومتی انقلاب اسلامی گذاشته اند». اینک گزارش گردش کار کردستان را می آوریم تا معلوم شود دولت هیچ گونه تمایلی به درگیری مسلحانه در کردستان نداشته است:
1-   در آغاز انتخاب به ریاست جمهوری، از سوی حزب دمکرات کردستان هیأتی با طرحی 6 ماده ای به نزد من آمد و آن طرح با اصلاحاتی که در آن انجام گرفت پذیرفته شد. هم در آن مجلس مقبول همه شد که آنچه داده می شود به مردم کردستان است و نه به گروه های مسلح.
2-   پیش از آن با هیأت ویژه توافق شده بود که پاسداران از سنندج بروند و ارتش باشگاه افسران و فرودگاه و ساختمان رادیو تلویزیون را نگاهداری کند و هیچ گروه مسلحی در شهر نباشد. اما به محض بیرون رفتن پاسداران افراد مسلح کومله وارد شهر شدند و در شهر هر کار که خواستند کردند.
3-   چندین نوبت از سوی مسلمانان سنندج مراجعه شد که با این گروه مسلح شدت عمل به خرج داده شود و پاسخ همواره این بود که باید مردم شهر- خود بایستند و سلطه این گروه را نپذیرند مردم مسلمان شهر در چند نوبت در نمازهای جمعه نفرت خد را از این گروه اظهار کردند تا این که این گروه نماز جمعه را تعطیل کرد.
4-   وقتی عراق در مرزها نیرو جمع آورد و تهدید کرد، در آذربایجان غربی به پست های نظامی حمله شد. مقصود از این حمله گرفتن مواضع پست بارزانی و قطع رابطة آن ها با پایگاهاشان و کمک به بعثی های عراق بود.
5-   در همین وقت نماینده ای به کردستان فرستاده شد تا معلوم کند مقصود از این کارها چیست؟ و وی آمد که حزب دمکرات جنگ نمی خواهد و آماده تفاهم است.
6-   اما وقتی از خوزستان مراجعه کردم، معلوم شد در سنندج مانع از رفتن ستون نظامی به پادگان شده اند، هر اندازه از نرمش لازم بود به خرج داده شد:
-         فرماندار سنندج گفته بود خود پیشاپیش ستون آن را به پادگان می برد که ممکن نشد.
-     قرار شد برای پرهیز از درگیری ستون از خارج شهر برود، در راه مورد حمله قرار گرفت و فرمانده نظامی کشته شد و مواد غذایی ارتش به دست مهاجمان افتاد.
-         در همین وقت یک واحد نظامی را در نوسود خلع سلاح کردند و 7 تن اسلحه را بردند.
-         گروه کومله به این حد قناعت نکرد در سقز و بانه به حمله دست زد و پادگان سنندج را تهدید کرد.
-         باشگاه افسران را محاصره کرد و آب و غذا را به روی محاصره کنندگان بست.
-         فرمانده لشگر تهدید کرد جواب شنید جواب هر گلوله توپ را با 20 گلوله توپ خواهیم داد.
     در این فاصله چون ما می دانستیم این کار جزیی از یک توطئه بزرگ است و باز چون می دانستیم کومله تکیه گاهی در افکار عمومی ندارد و بدون جنگ چون برف آب می شود، از تمام امکانات برای پرهیز از برخورد نظامی استفاده کردیم:
-         روز سه شنبه در اجتماع بزرگ مردم تهران گفتیم که 6 ماده را با اصلاحاتی که در آن صورت گرفته است پذیرفته ایم.
-         ارتش پی در پی اخطار می کرد که اگر دست از محاصره باشگاه افسران بردارند وارد عملیات نخواهد شد.
-     به ارتش و پاسداران دستور داده شد اگر ناگزیر از عملیات شود باید تلفات سنگینی را به جان بخرد اما حتی المقدور به مردم شهر صدمه کم بزند. معلوم بود که این کار سبب سنگینی تلفات و دیرتر رسیدن به هدف های نظامی می شود. مردم شهر اطلاع می دادند کومله خانه ها را سنگر کرده است و به ما نیز اجازه خروج از شهر را نمی دهد. از پاسداران و ارتشیان خواسته شد، تن به تن بجنگند و خطرها را بپذیرند و تا حد ممکن به مردم صدمه کم برسد.
-     دستور داده شد به محض آن که گروه های مسلح بپذیرند شهر را ترک کنند و به جنگی که تحمیل کرده اند پایان بدهند، عملیات نظامی قطع شود. نیم روزی نیز به طور یکجانبه عملیات قطع شد.
-         قرار شد تلگرامی بفرستند و پاسخی در این باره بگیرند که هیچ خبری نشد.
-     در اجتماع مردم اهواز بدون آنکه تلگرام رسیده باشد، از نو تأکید کردیم که 6 ماده را با اصلاحاتی که در آن انجام گرفته است می پذیریم. تا هرگونه بهانه ای از بین برود. اما باز دست برنداشتند.
     اینک که طرح «کودتای خزنده» به دست افتاده است ما می دانیم که نمی توانسته اند دست بردارند چرا که وابسته اند و دشمن گمان می برده است که «این بار ضربه سنندج» کار دولت انقلاب را خواهد ساخت.
     بنا بر این در کردستان هیچ گونه بهانه ای برای تحمیل جنگ نبوده است و اگر توطئه در کار نبود به طور قطع و یقین هیچگونه درگیری پیش نمی آمد. تاریخ 70 سال اخیر ایران نشان می دهد که هر بار ملت ایران خواسته است شانه خود را از زیر بار سلطه گران خارجی خلاص کند، وابسته های چپ و راست دست در دست هم مانع شده اند چرا که سلطه گران در لزوم سلطه بر ایران با یکدیگر اختلاف ندارند.
     چه خوب است که سران این گروه های مسلح در یک بحث آزاد شرکت کنند و به مردم ایرا توضیح بدهند چرا اسلحه به دست گرفته و چرا پاسخ دعوت به صلح طلبی و برادری و اخوت را با اسلحه می دهند؟ عدم وجود امنیت را بهانه قرار ندهند، تأمین کامل امنیت آمد و شد آن ها را دولت بر عهده می گیرد.
     پس از آن که از منصرف کردن این گروه از زدو خورد مسلحانه مأیوس شدیم البته با قاطعیت تمام عمل کردیم و امید می داریم که فرصت جبران خرابی ها فرا رسیده باشد و مردم کرد بدانند عنوان های فریبنده همواره می توانند پوشش خائنانه ترین توطئه ها باشد.

به کُرد باید اعتماد کرد

سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی شماره ٦٠، بقلم ابوالحسن بنی صدر:
شنبه 10 شهریور ماه 1358، شماره 60
به کُرد باید اعتماد کرد

     دوّم فروردین ماه وارد سنندج شدیم. از ابتدا بنا را بر این گذاشتیم که به خود مردم اعتماد کنیم و موانع را که همان محیط ارعاب و تهدیدی بود که اقلیت زورمدار بوجود آورده بود، برداریم تا مردم بتوانند خود اداره امور خویش را در دست بگیرند. طرح ایجاد شورای شهر را انتخاب خود مردم به میان گذاشتیم. یک هیأت 5 نفری به ریاست یک شخصیت کُرد که آیت الله طالقانی برگزید، کار تدارک انتخابات را برعهده گرفت. انتخابات (که مسلمانان به نحوه انجامش اعتراض کردند) انجام گرفت و شورای شهر بوجود آمد ...

     در مراجعت، نویسنده این سطور گزارشی حاوی عوامل مؤثر در حادثه خونین سنندج تهیه و تسلیم کرد. زمان روشن گرداند که ارزیابی از آن عوامل صحیح بوده است. دولت پی برد که آن عوامل قابل رفع بوده است اما چه دیر ...

     در کردستان متنی راکه در اجتماعی به تصویب سرجنبانان کُرد رسیده بود به ما دادند. این متن حاوی سه خواست بود. در تهران رسیدگی به این خواست ها، کار را به تصویب قانون شوراها کشاند. اما قانون در کردستان به اجرا در نیامد. از قرار در هیچ کجا به اجرا در نیامده است؟ کسی نمی داند و دولت نیز توضیحی در این باره نداده است...

     در سرمقاله ای، عوامل پیشین وضعیت بحرانی در کردستان را شرح کردیم و در مقاله دیگری خودمختاری، حدود آن و حدود صلاحیت حکومت مرکزی را تعیین کردیم و خواستیم اگر کسانی هستند که برای خودمختاری حدود دیگری را قائلند بنویسند در روزنامه چاپ شود و مورد بحث قرار گیرد. و از کسی نوشته ای نرسید! امام گفت که می خواهد مردم خود اداره امور خویش را در دست بگیرند. دولت و آیت الله طالقانی و ما به دفعات گفتیم که خودمختاری امری نیست که مورد قبول ما نباشد. در قانون اساسی، علاوه بر قبول اصل شوراهای منطقه ای، زبان، فرهنگ و دین و آموزش و پرورش و عمران منطقه ای و لزوم توزیع عادلانه سرمایه ها به مناطق مختلف کشور پذیرفته شد. در محل در برابر عرصه عمل نامحدود گروه های سیاسی، هیچ مانعی نبود. دولت نه تنها قوای قهریه بکار نمی برد بلکه دستگاه دولتی و پول دولتی در اختیار این گروه ها بود. هیچ بهانه ای برای توسل به عملیات «قهرآمیز وجود نداشت. هیچ قهری نبود تا علیه آن «قهر انقلابی» لازم آید. اگر این گروه ها که راه توطئه را ترجیح دادند به مردم کُرد اعتماد می کردند و بجای ایجاد محیط رعب و وحشت به تبلیغ دست می زدند و مردم را با خود موافق می کردند و انتخابات شوراهای شهرها را می بردند، چه عاملی مانع کارشان می توانست بشود؟ بدینقرار این گروه ها نه می خواستند  به مردم اعتماد کنند و نه بهانه ای برای توطئه هایی که چیدند، داشتند. آن ها می خواستند «فضای خالی» را  با زور پُر کنند. ایجاد محیط رعب و وحشت از لحاظ آن ها دو فایده داشت: دولت را وادار به عکس العمل می کرد و به گمان آن ها این عکس العمل کردستان را خود بخود در کنار آن ها قرار می داد. عکس العمل دولت باید کار صد سال تبلیغات را در چند روز انجام می داد و کردستان را تحت پرچم این گروه ها متحد می کرد! عملیات وحشیانه نظیر سر بریدن و آتش زدن جسد شهدا و اعدام کسانی که برای شرکت در جهاد سازندگی به کردستان رفته بودند، همه و همه برای آن بود که آتش تعصبات را از دو سو تیز کنند و عملیات پاکسازی را به عملیات ضد کُرد بدل سازند. والا چگونه ممکن بود کسانی که خود را «انقلابی» می دانند دست به اینگونه جنایات بزنند؟!

     همین روش ها روشنگر این واقعیت اند که همانند سنندج بقیه نقاط کردستان نیز مسلمانند و انقلاب اسلامیی را مثل بقیه مردم کشور، انقلاب خود می دانند و می دانند که این نخستین فرصت تاریخی برای همه مردم این سرزمین است تا در استقلال بنای جامعه نو و رشدیابنده ای را بگذارند، همین روش ها روشنگر این واقعیت اند که این اقلیت ها می خواهند از راه زور خود را به کردستان و ایران تحمیل کنند.
     گمان ما این نیست که گردانندگان این گروه ها نمی دانند که در شرائط بین المللی کنونی، حادثه آفرینی در کردستان، تغییری در جهت مطلوب نه در ایران و نه در منطقه بوجود نخواهد آورد. یعنی به گمان ما اینان می دانند که حادثه آفرینی در کردستان یک نتیجه می تواند بوجود بیاورد و آن ضعف دولت انقلابی به سود فراهم آوردن موقعیت مناسب برای ابرقدرت هاست.
    
     فرمان قاطع امام و سیل عظیم انسانی که به خروش آمد، باید برای نقشه پردازان این توطئه ها روشن کرده باشد که این توطئه ها نتیجه معکوس ببار می آورند و کاملاً انقلاب را  تقویت می کنند چرا که کارمایه عظیمی که در اندیشه و بازوان نسل جوان امروز بی قراری می کند، سخت در کمین خطرهاست تا خود را علیه شان بکار اندازد.

     و مراقبت شدید امام موجب شد که خوابِ توطئه پردازان تعبیر نشود. توضیح آنکه امام اعلام کرد که مردم کردستان عائله و فرزندان اویند و هیچ سرباز و هیچ پاسداری حق ندارد پاکسازی منطقه از توطئه گران را جنگ تلقی کند و خدای ناکرده دست تجاوز به مال و جان و ناموس مردم دراز کند. رهبری انقلاب با پیام های پیاپی نیروهای رهائی بخش را متوجه مسئولیت خطیرشان ساخت. و هنوز نیز جا دارد به آنها که کار پاکسازی را دنبال می کنند یادآور شود مرم کُرد برادران و خواهران ما هستند نه تنها مجاهد حق  ندارد کوچکترین تجاوزی در حق آن ها روا دارد بلکه در صورت کمترین خطا عذاب بزرگ وجدان و کیفر سخت از سوی رهبری انقلاب در انتظار آن هاست.
     بدینقرار نقشه های این گروه مثل گذشته غلط از آب در آمد. کجا ممکن است مردم کُرد، امام، رهبر و یار خود را نیازموده رها کنند و به دنبال توطئه گرانی بروند که هیچ دلیلی برای موجه جلوه دادن تحمیل جنگ و برادرکُشی ندارند؟ یکبار دیگر اعتماد به مردم ثمرات خود را ببار می آورد. بنابراین راهی که باید رفت همانست که در سنندج آزمایش شد:

     باید مانع ها را برداشت- هر چند در سنندج موانع 12 گانه جز یکی که همان سلطه قهرآمیز گروه ها بود بقیه بر جا ماندند- و در محیط آزاد، مردم را به انتخاب شوراهای شهرها فراخواند و از آن ها خواست تا در اجرای برنامه های عمرانی شرکت کنند. دشمن بسیار می کوشد تا به مردم روستاها و شهرهای کردستان بقبولاند که نخست حمله نظامی است و بعد نوبت به دادگاه های برق آسا و اعدام های دستجمعی می رسد و آخر سر دور، دور «غارت کنندگان» می شود. با همه تأکیدها و فرمان تاریخی امام، دستگاه تبلیغاتی ما باید از کارپذیری بدر آید. برای آنکه مردم مسلمان کردستان ابتکار عمل را خود به دست بگیرند، باید اطلاعات صحیح و همه جانبه دربارة مسائل زیر به آن ها داده شود:

1- آیا راست است که فئودال ها به صرف اعلام وفاداری دستشان باز شده است که به حقوق دهقانان تجاوز کنند و آنان را آواره سازند؟ اگر راست نیست چرا دولت صریحاً حقوق دهقانان را بر زمین ها به رسمیت نمی شناسد و به فئودال ها اخطار نمی کند؟
2- آیا اگر مردم مسلمان وارد عمل شدند، از آن ها در برابر حملات مسلحانه انواع و اقسام گروه ها حمایت می شود یا  خیر و اگر حمایت می شود به چه نحو؟
3- آیا پاکسازی با سلب آزادی ملازمه پیدا می کند و یا با گسترش آزادی های واقعی؟ چه مقامی و به چه صورت مراقب رعایت کامل حقوق و تکالیف مردم می شود؟
4- دستگاه های اداری برای آنکه بتوانند با شوراها همکاری کنند و برنامه های عمرانی را به اجرا بگذارند، به سرعت تغییرات لازم رامی پذیرند یا خیر؟
5- آیا انقلاب اسلامی حمایت از حقوق تضییع شده برادران کُرد ما را در کشورهای دیگر وظیفه خود می شناسد یا نه؟
6- آیا شرکت نمایندگان مردم کردستان در رهبری کشور عملی می شود یا خیر. و چه وقت و به چه ترتیب؟
7- آیا وقت آن رسیده است حدود اختیارات شوراهای محلی و خودمختاری برای مردم مناطق مختلف کشور توضیح داده شود یا نه؟
8- آیا مردم مناطق مختلف کشور سهمی از بودجه عمرانی دارند یا نه؟ این سهم چه اندازه است و چگونه و برای انجام چه طرح هایی به مصرف خواهد رسید؟
     و ...
     امیدوار باشیم انقلابی عمل خواهیم کرد. یقین بدانیم که کُرد از ایران جدائی نمی جوید و کردستان سرزمین جنگ نخواهد شد. به مردم کردستان اعتماد کنیم.
˜

یکشنبه 11 شهریور ماه 1358، شماره 61
جوان و فرصت های  عمل

     نسل جوان کشور در جریان انقلاب، کارمایه اجتماعی عظیمی را از قید و بند رژیم شاه آزاد کرد. آن نیروی عظیمی که در رژیم سابق هیچ مفری جز مجاری تخریبی نمی جست علیه رژیم بکار افتاد و با قدرت شگرف خویش آن رژیم تبهکار را از پای در آورد. این کارمایه عظیم را نسل جوان از کجا آورده است؟

    جوان از جنبه اجتماعی، آینده ای است که در زمان حال خود را تدارک می کند. جوانی که انقلاب را پدید آورد، تنها از لحاظ سنی جوان نیست. راست است که 80 درصد جمعیت ایران کمتر از 40 سال سن دارند. و تا تاریخ ایران بیاد دارد، این جوانی سنی بی مانند است. با وجود جوانی جمعیت ایران، این جمعیت از جنبه های کیفی نیز تغییرات بزرگی کرده است:

1- پیش از عصر خمینی، جوان با اسلامی سروکار داشت که جز از بُعد عبادات (آنهم آداب عبادات) آن سخنی به میان نبود. اسلام نظام تلقی نمی شد. دربارة وجه سیاسی و وجه اقتصادی و وجه اجتماعی و وجه فرهنگی واقعیت اجتماعی ساکت بود. این بود که این عرصه ها میدان خالی برای تاخت و تاز ایدئولوژی های گوناگون شده بود. جوان انقلابی این زمان با اسلام جامع سروکار دارد و در جستجوی رهبرانی است که اسلام را یک نظام تلقی می کنند. نظامی که می تواند از اره اجتهاد راه حل های منطبق با اصول اسلام برای مسائل روز بیابد. گردانندگان رژیم شاه این واقعیت را ندیدند، مارکسیست های گوناگون این واقعیت را ندیدند و در میان مسلمانان نیز بسیارند که این واقعیت را نمی بینند. دولت حاضر نیز از جمله به شهادت سخنرانی جمع شب آقای نخست وزیر این واقعیت را نمی بیند. آنچه ممکن است فاجعه آمیز باشد ندیدن این واقعیت است. گمان باطل بردن است که این نسل چون و چرا نمی کند و هر چه را به او پیشنهاد کنند می پذیرد.
2- پیش از این دوران، جوان چشم به غرب دوخته بود و در رؤیاهایش، ایران را در شکل و شمایل الگوی غرب می دید. آرزویش این بود که ایران به صورت یک کشور اروپائی در آید. در پی تلاش کسانی که بیماری غرب زدگی را فهم کردند و به طور جدی به درمان آن پرداختند، جوان به تدریج از این بیماری روی به بهبودی گذارد. اگر آن ها که از غرب زدگی هیچ نمی دانند و تنها کلمة «غرب زدگی» را به صورت چماق تکفیر بکار می برند بگذارند، نسل جوان از این بیماری شفای قطعی می یابد و این بیماری از نو عود نمی کند. اینک جوان آرام آرام دارد بخود اعتماد پیدا می کند. فاجعه بزرگتر از این نمی شود اگر این نسل در جریان بازگشت به خود احساس فریب کند. احساس فریب وقتی به او دست می دهد که ببیند در ساختمان جامعه اسلامی فرصتی به او عرضه نمی شود و با او معامله آلت می کنند و رأی و خواست او را به چیزی نمی شمرند.
3- پیش از این دوران، جوان زبون عقده های خویش بود، نه تنها برای اندیشه و عمل خویش، بُعد جهانی تصور نمی کرد، بلکه برای آن، بُعد اجتماعی محدود به جامعه ملی خویش نیز قائل نمی شد. موفقیت در زندگانی یک امر خودی تلقی می شد و هر جوان می کوشید به معیارهای موفقیت شخصی دست یابد. در دوران انقلاب، آن جوان کارپذیر و بی اعتماد بخود مُرد و جوان نوی ولادت پیدا کرد که خود را فعال و مبتکر و سازنده جامعه توحیدی و دارای رسالت جهانی نجات  مستضعفان می بیند. ممکن است کسانی این برداشت جوان را از نقش خود، نوعی خیال پردازی و آرمان پرستی خام بپندارند. اما مسئله این نیست که آیا جوان می تواند عهده دار این نقش در ایران و جهان بگردد یا خیر؟ بلکه مسئله اینست که جوان امروز (با این آرمان اجتماعی) در مقایسه با جوان دیروز، عنصر جدیدی است. با این عنصر جدید نه می توان به همان چشم رفتار کرد که با نسل 20 سال پیش رفتار می شد و نه می توان اثرات این تغییر طرز فکر و طرز عمل را نادیده و یا کوچک شمرد. این نسل می خواهد یک نسل دوران ساز باشد و وقتی فرصت های عمل را در اختیارش نگذارند بر می آشوبد و کارمایه اجتماعی بزرگ خود را در تخریب بنای این انقلاب بکار می برد.
4- جوان امروز می داند که غرب در بحران است. مارکسیسم و سرمایه داری در بحران هستند، فرهنگ غرب در بحران است. بنابراین می بیند که پیشارویش ارزش های این فرهنگ که تبلیغ می شد که جهان شمول و جاودانی هستند، بی اعتبار می شود. بنابراین جوان به این نتیجه می رسد که قالب ها دوام نمی آورند و دیگر زیر بار نظم و نظامی که قالب فکر و عملش باشد، نمی رود. در جستجوی نظم و نظامی است که مساعد رشد وی باشد و از رشد او خرابی و ویرانی نپذیرد. از اینروست که وضعیت کشور و اسلام بغایت حساس است. در صورتیکه اسلام به صورت قالب خشکی به او عرضه شود و جوان خود را در این قالب مجبور ببیند، در صورتیکه اسلام را نظامی نبیند که فرصت اندیشه و عمل او را بیشتر و بیشتر می کند و زمینه مشارکت روزافزون او را در رهبری امور کشور، اموری که در واقع امور خود وی هستند فراهم می آورد، نه دیر که بسیار زود علیه این قالب عصیان خواهد کرد. به هوش باشیم هر نظم حکومتی که بر آن اساس استوار گردد که از مردم رأی می گیریم که اختیار دست این یا آن قشر باشد، کشور ما را با فاجعه روبرو خواهد کرد. آن نظمی با شرائط متحول امروز جهان، مطلوب است که تمامی فرصت را برای رأی و عمل مردم فراهم بیاورد. جز این بازی با آتش است.
5- نیرو نمی تواند بیکار بماند. اگر نساخت لاجرم خراب می کند. جوان امروز که کارمایه عظیمی را در جریان انقلاب آزاد کرده است، بیقرار در انتظار فرصت هاست که در اختیارش گذارند تا در آن ها این نیرو را بکار اندازد. در اینجاست که آقای نخست وزیر و همه رهبری باید بدانند که وقتی فرصت های سازندگی ایجاد نشدند، فرصت های تخریب بوجود خواهند آمد. فرصت های سازندگی را هم در نظام اجتماعی مانده از رژیم سابق نمیتوان بوجود آورد. اگر در آن چهارچوب امکان عمل بود، انقلاب ضرورت پیدا نمی کرد. بنابراین وقتی می گویند دولت انقلابی نیست، نق نمی زنند و بدگویی نمی کنند، دولت را تضعیف هم نمی کنند. انقلابی عمل کردن یعنی عمل کردن در جهت تغییر نظام اجتماعی رژیم سابق تا که فرصت های لازم برای عمل کارمایه اجتماعی نسل جوان ایران فراهم گردد. وقتی می گویند دولت قاطع نیست، به این معنی نیست که از دولت انتظار دارند در هر کار زور بکار ببرد و به طریق قهری کارها را حل و فصل کند. این راست است که به غلط قاطعیت را قلدرمآبی فهمیده اند. اما قاطعیت آنست که آدمی برنامه ای را بدون تزلزل و بدون توقف و بدون بیم از موانع به اجرا در آورد. بر آقای نخست وزیر است که بگوید دولت وی چه اندازه اینگونه قاطعیت را دارد، اگر فرصت عمل با قاطعیت برای نسل امروز فراهم نشود، این فرصت به صورت دیگری ایجاد خواهد شد و در آن صورت وای بر سرنوشت کشور.
     این نسل، با این مشخصات عنصر تازه ای است و کارمایه اجتماعی بزرگی که به عمر رژیم شاه پایان داد در اختیار اوست. نیرو در اندیشه و بازوان جوان بیقرار در جستجوی مجرا است. باید این واقعیت را دید. گروه های سیاسی که در ششماه گذشته این واقعیت را ندیدند زیر فشار عظیم این نیرو خُرد شدند. اما ما نیز باید بهوش باشیم اگر آزادی ها را بسط و گسترش ندهیم، اگر فرصت های عمل را فراوان و فراوانتر نکنیم، بنوبه خود زیر فشار این نیروی عظیم خُرد خواهیم شد.

     در سرمقاله فردا بار دیگر به نیاز انقلاب به آزادی می پردازیم.