lundi 19 décembre 2011

چگونگی انسانها


انسان هاي بزرگ در باره عقاید  سخن مي گويند

انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند



انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
 
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
 
انسان هاي كوچك بي دردند



انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند




انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند


انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند




انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

انسان هاي كوچك مسئله ندارند


انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

mardi 13 décembre 2011

شوخی پسر با والدین و جواب پدر به او


مامان عزیز، بابای عزیز،
   سه ماه می شود که به دانشگاه رفته ام. تأخیر زیادی در نوشتن داشته ام و از بی توجهی ای که نسبت به شما داشته ام، متأسفم .
   حالا، شما را در جریان اوضاع و احوال و وقایع می گذارم. اماّ قبل از خواندن بقیهٔ نامه، بنشیند. تا زمانی که ننشسته اید، ادامه ندهید، قبوله؟
  در حال حاضر در مجموع می شود گفت که خوبم. ترک خوردگی ها و ضایعات جمجمه ای که با پریدن به بیرون از پنجرهٔ اتاق آتش گرفته ام، کمی بعد از رسیدنم به اینجا، داشته ام، الان تقریباً التیام یافته اند. من فقط دو هفته را در بیمارستان گذرانده ام و دید چشمم تقریباً  به حالت عادی برگشته است. بعلاوه، این میگرن های وحشتناک حداکثر یکبار در هفته به سراغم می آیند.
   خوشبختانه، دختر صندوق دار تعمیرگاه روبرو اتاقم همه وقایع را مشاهده می کرد. او بود که آتش نشانی و آمبولانس را خبر کرده بود. او همچنین برای ملاقاتم به بیمارستان آمده بود، و چون با این حساب که آپارتمانم به خاکستر تبدیل شده بود نمی دانستم که به کجا بروم، این لطف و محبت را داشت که به من پیشنهاد کند پیش او زندگی کنم.
جزئیات تکمیلی:
   در واقع محل سکونت ما صرفاً یک اتاق در زیر زمین است، اما تا اندازه ای قابل پسند است. با دو برابر سن من، او یک زن پرستیدنی است و ما دیوانه وار عاشق شده ایم. قرار گذاشتیم که ازدواج کنیم. تاریخ ازدواج را هنوز انتخاب نکرده ایم، اما قبل از اینکه بارداری اش به چشم بیاید، خواهد بود.
   آه، بله، والدین نازنینم، بزودی بابا خواهم شد. من می دانم که تا چه حد شما عجله دارید که مادربزرگ و پدر بزرگ شوید و مطمئنم که شما از نوزاد با تمام عشق و نوازش های التیام بخشی که بمن زمانی که کوچک بودم ابراز کردید، پذیرایی خواهید کرد. تنها چیزی که اتحاد رسمی ما را به عقب می اندازد، عفونت جنسی کوچکی است که نامزدم دارد و ما را از آزمایشات پزشکی مربوط به اجازهٔ ازدواج فعلاً باز داشته است. منهم همینطور، احمقانه، این عفونت جنسی را گرفته ام، اما همهٔ عفونت با تزریق پنی سلینی که هر روز انجام می دهم، بسرعت از بین خواهد رفت.
   می دانم که شما با آغوش باز از شریک آیندهٔ زندگی ام در فامیل ما استقبال خواهید کرد. او خیلی مهربان است و اگر چه تحصیل زیادی نکرده است، بلند پروازی زیادی دارد.
   اگرچه از نژاد و مذهب ما نیست، مسامحهٔ شما را که همیشه مسجل شده، می شناسم و مطمئنم که شما به اینکه رنگ پوستش کمی رنگی تر از ما هست، اهمیتی نمی دهید *.
   من مطمئنم که او را به همان اندازهٔ من دوست خواهید داشت. از این منظر که او تقریباً هم سن شماست، خاطر جمع هستم که شما با هم خوب کنار آمده و بسیار با همدیگر سرگرم خواهید شد. والدین او نیز آدم های بسیار خوبی هستند: اینجور گفته می شود که پدرش در روستای آفریقایی که اصلیت نامزدم از آنجاست، یک مزدور شِبه نظامی مشهور است.
,
,
,
   حالا که شما را در جریان  اوضاع و احوال و وقایع گذاشته ام، لازم است که بدانید آتش سوزی ای در آپارتمان در کار نبوده است. من نه ضایعاتی، نه ترک خوده گی ای در جمجمه دارم،  به بیمارستان نرفته ام، نامزد نیستم، سیفلیس ندارم، زن رنگی ای در زندگی ام درکار نیست.
   من فقط یک پنج روی بیست در فیزیک، هشت روی بیست در ریاضی، چهار روی بیست در بیولوژی، دریافت داشته ام و می خواستم در نسبی  بررسی کردن چیزها به شما کمک کرده باشم.
شما را سفت و محکم می بوسم
جواب پدر به پسرش:
  نامه ات را به مادرت داده ام، درجا یک انفاکتووس کرد و مجبور شده ایم او را بیمارستان بگذاریم. داروها او را در قید حیات نگه می دارند. وقتیکه برای وکلایمان شرح داده ام که چه اتفاقی افتاده است، بمن توصیه کردند که ترا طرد کنم. بدین جهت، تو دیگر پسر ما نیستی وارثیهٔ خودمان را از تو پس گرفته ایم؛ تمام لوازم و وسایل ترا در سطل آشغال ریخته ایم و از اتاقت مثل انباری استفاده می کنیم؛ قفل درب را تعویض کرده ایم؛ می بایست برایت یک مسکن پیدا شود اما سعی نکن از کارت بانکی ما استفاده کنی زیرا که حساب بانکی ات را بسته ایم؛ پولی که موجود بود برای معالجهٔ مادرت استفاده می کنیم؛ سعی نکن برای تقاضای پول به ما زنگ بزنی، قرارداد تلفن همراهت را فسخ کرده ایم؛ اسباب بازی هایی که نگاه می داشتی، آلات موسیقی ات، کلکسیون سی دی ها و عکسهایت را به همسایه فروختیم؛
   آرزو می کنیم که در زندگی جدیدت خوش وقت باشی؛؛؛
از طرف مردی که بابا صدا می کردی.
,
,
,
   هی ! شوخی بود، با مادرت که حسابی سرحال است تلویزیون نگاه می کنم؛ می خواستم فقط بتو نشان بدهم که چیزهای فاجعه بارتراز هشت هفته آینده بدون جایی رفتن و تلویزیون تماشا نکردن برای جبران نمره های خراب، و همینطور وحشت ناک تراز شوخی ات، وجود دارند.

*توضیح مترجم: این شوخی به فارسی ترجمه شده است و نظر و دیدگاه تبعیض آمیز نسبت به نژاد و رنگ متفاوت، نظر و دیدگاه مترجم نیست.

jeudi 8 décembre 2011

عکسی که به تازگی در برزیل منتشر شده و مردم این کشور را مجذوب خود کرده است

۱۷,۰۹,۱۳۹۰
Houssef_Jilma_RiasJomhourBresil
رادیو فردا- این عکسی است که به تازگی در برزیل منتشر شده و مردم این کشور را مجذوب خود کرده است؛ دختری ۲۲ ساله در برزیل که پس از ۲۲ روز شکنجه، سربلند در دادگاهی نظامی مقابل قضات‌‌ ایستاده است که چهره خود را از نگاه دوربین پنهان می‌کنند. این دختر جوان که سال ۱۹۷۰ در دادگاه نظامی ریودوژانیرو محاکمه شد کسی نیست جز جیوما هوسف رئیس جمهور فعلی برزیل.
 
عکس جیوما هوسف جوان در دادگاه نظامی و ویدویی در همین زمینه اخیرا توسط یک خبرنگار برزیلی به نام ریکاردو آمارال منتشر شده است و به نوشته روزنامه فرانسوی فیگارو، ریکاردو آمارال این عکس را در آرشیو پلیس نظامی برزیل پیدا کرده است.

به نوشته سایت فرانسوی «رو ۸۹ »، جیوما هوسف، که در جوانی عضو گروه چپ افراطی موسوم به  «کوماندوی آزادی بخش ملی» بود که علیه دیکتاتوری نظامی در برزیل مبارزه می‌کرد سال ۱۹۷۰ توسط پلیس مخفی برزیل دستگیر شد.
وی به مدت ۲۲ روز تحت شکنجه بود اما در این مدت هیچکدام از همرزمان خود را لو نداد و در نهایت پس از شکنجه و حبس، در دادگاه نظامی ریودوژانیرو محاکمه شد و با سری افراشته مقابل قاضیان نظامی‌ای که در رویارویی با فلاش دوربین، چهره‌ خود را با دست می‌پوشاندند، ایستاد.
این عکس در زندگینامه خانم هوسف نیز، که قرار است به زودی با عنوان « آنچه زندگی می طلبد شهامت است» به بازار بیاید، منتشر شده است.
 
«آن چه زندگی می‌طلبد شهامت است»، جمله مشهوری است از گویمارس روزا، نویسنده معروف برزیلی؛ عبارتی که خانم هوسف در نخستین سخنرانی خود پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری برزیل آن را بیان کرد.​​
خانم هوسف ۶۲ ساله نخستین زنی است که در برزیل، بزرگ‌ترین کشور آمریکای جنوبی، به سمت ریاست‌جمهوری رسید. وی سال ۲۰۱۰ میلادی، به عنوان نامزد حزب حاکم کارگران، در دور دوم انتخابات ریاست‌جمهوری این کشور به پیروزی دست یافت.
Houssef_Jilma_Lula_DaSilva
خانم هوسف که در زمان انتخابات از پشتیبانی لوئیس لولا داسیلوا،‌ رئیس جمهور وقت برزیل برخوردار بود، پیشتر به عنوان وزیر انرژی آقای داسیلوا فعالیت می‌کرد.

وی در زمان ریاست جمهوری آقای داسیلوا در سمت ریاست کابینه وی نیز انجام وظیفه کرد که آن زمان منصب توانست در کاهش میزان فقر حدود ۳۰ میلیون تن از مردم برزیل نقش بسزایی داشته باشد.
 
جیوما هوسف در انتخابات سال گذشته، ۵۵ درصد آرا را از آن خود کرد. خانم هوسف اول ژانویه سال ۲۰۱۱ جانشین آقای داسیلوا شد.

mercredi 9 novembre 2011

علائم وضع حمل (یا زایمان)، کودک شما در لگن خاصره (یا باسن) فرود می آید

http://www.materneo.com/mater/accouchement/signes-accou.htm

علائم وضع حمل (یا زایمان)، کودک شما در لگن خاصره (یا باسن) فرود می آید
  بعضی از خانم ها شانس وضع حمل در یک ساعت را دارند، بعضی دیگر، اگر کمک ها درکار نباشد، در ٢٤ ساعت یا بیشتر وضع حمل می کنند !
  امروزه با شناخت خطرهای  زجر جنینی در هنگام وضع حمل، وقتیکه کار زایمان بسیار طولانی می تواند بشود، به مادران با تحریکات هرمونی کمک می شود. (بررسی ای باقی) می ماند که زایمان غافل گیرانه فرا نرسد، علائمی موجود هستند که به شما اجازه خواهند داد بدانید آیا لحظهٔ بزرگ فرا می رسد...
  ما در این صفحه به شما علائم هشدار دهنده جریان کار واقعی و علائم جریان کار کاذب را معرفی می کنیم.
 ▓ کودک شما در لگن خاصره (یا باسن) فرود می آید :
این گویشی است که در زبان روزمره استفاده می شود. در واقع سر کودک شما به لگن خاصره وارد می شود. این ورود می تواند یک ماه قبل از زایمان، بدون عواقب برای تولد، واقع بشود، بشرطی که ریتم فعالیت را کم کنید.
آنچه واقعاً به حساب می آید، وضعیت گردنهٔ رحم شماست، اگر کودک شما فرود آمده و اینکه گردنه محو شده است، فعالیت را جداً کُند کنید، اگر تاریخ وضع حمل هنوز دور است( پزشک زایمانتان در هر مراجعه شما را در جریان وضعیت گردنهٔ رحمتان قرار خواهد داد...).
برای خانم هایی که قبلاً زایمان داشته اند، شروع کار می تواند در آخرین لحظه صورت پذیرد.
فرود می تواند ناگهانی رخ بدهد، این، یک احساسِ، کمی دل واپسی سقوط است. مثل اینکه شکمتان بطرف پایین می افتد. خیلی نگران نشوید، موانعی هست که خیلی راحت سپری نمی شوند...
فرود همچنین می تواند به آهستگی واقع شود، که در اینصورت، این اطرافیان شما هستند که تفاوت وضعیت شکمتان را متوجه می شوند.
شما همچنین می توانید آنرا حس کنید، با دفعات بیشتر تمایل به مستراح رفتن، بخاطر فشار وارد کننده گی سر کودکتان بر مثانه.
   ▓  انقباض هایی که انقباضهای کاذب(=Braxton-Hicks) گفته می شوند:
رحم شما با انقباض های عضله ایِ  بدون درد تمرین می کند.
این انقباض ها، برای خانم هایی که هرگز وضع حمل نکرده اند، مثل یک شروع کار زایمان می تواند حس بشود. در واقع، انقباض ها ریتم منظمی می گیرند، با بیشتر و بیشتر مکرر شوندگی، تا اوج، سپس بعد از چند دقیقه یا چند ساعت فروکش می کنند.
تفاوت های اصلی بین انقباض های کار زایمان واقعی و انقباض های تمرینی هستند:
• انقباض های تمرینی وقتیکه راه می رویم  یا که می ایستیم، فروکش می کنند. این در مورد انقباض های کار زایمان صادق نیست.
• انقباض های کاذب بتدریج در شدت و در طول مدت کاهش می یابند. برای کار زایمان واقعی، این وارونه است.
• احساس درد یک انقباض ذهنی است، اما در یک کار زایمان کاذب، این انقباض عضله ای است که یک احساس ناخوش آیند میدهد، در حالی که برای انقباض های زایمان، این درد تهاجمی-فراگیر است، و گاهی تا درون کلیه ها پخش می شود.
• یک متد خیلی مؤثر برای دانستن اینکه آیا انقباض هایی که حس می کنید، واقعی هستند، این است که  داروی ضد انقباض غیر ارادی و تشنج (= antispasmodique de type spasfon) مصرف شود. اگر انقباض ها در شدت کم شده یا قطع شدند: این یک کار زایمان کاذب است. این دارو ها بر روی انقباض های فراگیر-اتساعی اثر نمی کنند. برای برخی از زنان، درد ناشی از انقباض کار زایمان واقعی، شبیه است به درد ناشی از التهاب مثانه، که تا بالای کلیه ها بالا می کشد. در هر صورت، این یک یکسان سازی مکرر از نظر شدت در شروع کار زایمان است.
▓  اتمام مسدود کنندهٔ مخاطی{=le bouchon muqueux (١)}
ترشحات قهوه ای- بِژ  می تواند ظاهر شود، این ترشهات اتمام مسدود کنندهٔ مخاطی را اطلاع می دهند. این یک نشانهٔ بسیار مطلوب است.
هر چند که برای بعضی از خانم ها، آن ١٢ روز پیش از وضع حمل می تواند رخ بدهد.
▓ بازیابی انرژی:
آخرین علامت، مربوط می شود به بخش شرح دادن های خانم هایی که قبلاً وضع حمل کرده اند. هر چند که این علامت در واقع خیلی اوقات رخ می دهد، این یک علامت اجتناب ناپذیر(= حتمی) نیست.
این علامت، بازیابی انرژی است، با خواسته- نیاز تمیز-مرتب کردن، فعالیت های شدید، دویدن(!) و زیاد تکان خوردن.
خودتان را زیاد خسته نکنید، تمام این انرژی را برای وضع حمل لازم خواهید داشت.
▓ تنفس:
  در خاتمه، اگر احساس می کنید به استفاده کردن از تکنیک های تنفس که در طول دورهٔ آماده سازی یاد گرفتید احتیاج دارید، اینگونه است که انقباض ها دردناک هستند، بنابراین به رفتن برای زایشگاه خودتان را آماده کنید.
 توضیح (١) : در طول حاملگی مسدود کنندهٔ مخاطی( در واقع یک انباشت مخاطی)، برای اینکه کودک شما، در محیط رحم، محفوظ از تمام نفوذها و حملات خارجی رشد کند، در بستن گردنهٔ رحم استفاده می شود. یک مانع رحمی حقیقی اینچنین تشکیل شده است. مسدود کنندهٔ مخاطی به نسبتی که زیاد می شود، برای توانائی حفظ مایع آمنیوتیک موجود در کیسهٔ رحم، غلیظ می شود. این انباشت مخاطی دهانهٔ رحم، بنابراین برای خوب جریان یافتن بارداری لازم است. از نهمین ماه بارداری، وقتیکه گردنهٔ رحم گشاد شود، مسدود کنندهٔ مخاطی دفع می شود. چه بعد از اولین انقباض ها، چه چند روز یا چند ساعت پیش از وضع حمل، این از دست دادن مسدود کنندهٔ مخاطی، یکی از اولین علائم وضع حمل است. با اینهمه این یک مرحلهٔ اجباری بارداری نیست : بعضی از خانم ها متوجهٔ از دست دادن  مسدود کنندهٔ مخاطی نمی شوند. بنابراین یک ساعت بیولوژیک دقیق، معتبر برای همه وجود ندارد: از دست دادن مسدود کنندهٔ مخاطی بسته به خانم ها، و از یک تولد تا دیگری متغیر است.
* توضیح مترجم: این مقاله ترجمهٔ  لفظ به لفظ (=تحت اللفظی) مقالهٔ فرانسوی است.

mardi 6 septembre 2011

من سریعترین مرد جهان هستم.اوسِین بولت قهرمان جهان و رکورددار دو ١٠٠ متر و ٢٠٠ متر تکنیک های سریع دویدن را توضیح می دهد

معرفی:
اوسِین بولت (=Usain Bolt)، قد : ۱٫۹۶ متر، ملّیت: جامائیکا، وزن: ۸۶ کیلو گرم)
   
     اوسِین بولت : در شروع، کلید کار، یک واکنش خوب داشتن است. من یک شروع کنندهٔ خوب نیستم. اما اگر یک تحرک خوبی بدارم، دوِ خودم را می توانم انجام دهم، حتی اگر گام های اولم سریع نباشند. سعی می کنم صدای جمعیت را گوش نکنم. در ابتدا تا ٣٠ متر، فشار می دهم(=هل می دهم). بدن بطرف جلو، در سطح پایین باقی می مانم. پس از ٢٠ متر، بروی دست هایم متمایل می شوم. فشار می دهم، فشار می دهم، فشار می دهم. بعد از این مرحلهٔ (=فاز) فشار، صاف می شوم، کاملاً صاف. زانوها خوب بالا. شانه ها پایین. حمله ور می شوم. تمام نیرویم را می دهم. به اوج سرعتم نزدیک می شوم. ٥٠ متر، کنترل می کنم. به چپ، به راست نگاه می کنم. سر را نمی چرخانم. برای مطمئن بودن از وضعیتم در مسابقه. آیا باید سریعتر بروم؟ همه چیز باید کامل باشد. شانه هایت، زانوهایت، توقف نگاه کردن به همه جا. تنها بروی زنو هایت تمرکز داشته باش. خوب بالا ! شل کن اینجا[ =ساق پا] را. سعی کن انگشتان پایت را خوب بگذاری.آنها را در پیست بکار و بازهم فشار بده. کلید دوی سرعت(=sprint) این است. بعد از آن، شروع می کنم به شنیدن جمعیت. هلهله، هلهله، هلهله. و تمام کارمایه (= انرژی) ام را می دهم. ده، پانزده مترهای آخر، بازهم کنترل می کنم، به راست، به چپ. خیلی مهم نیست که چه کسی هستی، هر چه بخواهی انجام بدهی، تو بمن نخواهی رسید. برای اینکه این ده متر آخر، من تخمیناً سه گام و نیم جلو افتادگی از تو دارم.  و آنجاست که شکوه شروع می شود. من اوسِین بولت هستم،  اوسِین بولت. متمرکز بمان در گوش دادن، شمارهٔ یک منم. باورم کن. 
     گزارشگر: این اوسِین بولت(=Usain Bolt) است. این نتیجهٔ کار بسیار زیاد است، در حالی که ما کریستف[=Christophe Lemaitre] را درحال  آماده کردن خودش بطرزی وسواس گونه(=فوق العاده دقیق) برای فینال ١٠٠ متر [قهرمانی جهان ٢٠١١] است، می بینیم. این تصاویر را در یک گزارش مستند، درست قبل از مسابقات المپیک لندن، در حریم خصوصی اوسِین بولت(=Usain Bolt) خواهید دید. خواهید دید که اوسِین بولت(=Usain Bolt) تنها یک پسری که قبل از مسابقه نمایش اجرا می کند، نیست. او قبل از هر چیز یک تلاشگر فربه است. وانگهی بعنوان مؤیّد[حرفم]، یک دنباله دیگر [از کارش] است که می بینیم  اوسِین بولت(=Usain Bolt) در یک استخر سخت تمرین می کند. نگاه کنید: 

samedi 20 août 2011

ده درس شگفت‌انگیز از زندگی انیشتین

http://enghelabe-eslami.com/component/content/article/8-maghalat/8038-2011-02-08-23-33-56.html
ده درس شگفت انگیز از زندگی انیشتین چنین آمده است:
 یک- کنجکاوی را دنبال کنید "من هیچ استعداد خاصی ندارم؛ فقط عاشق کنجکاوی هستم"

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می‌کنید؟ من کنجکاو هستم. مثلا پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می‌خورد، به همین دلیل است که من سال‌ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده‌ام. شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید؟! پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

دو- پشتکار گرانبهاست"من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می‌گذارم" تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند. مانند تمبر پستی باشید؛ مسابقه‌ای که شروع کرده‌اید را به پایان برسانید؛ با پشتکار می‌توانید به مقصد برسید.

سه- تمرکز بر حال " پدرم به من می‌گفت نمی‌توانی در یک زمان بر دو اسب سوار شوی من دوست داشتم بگویم تو می‌توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز. یاد بگیرید که در حال باشید. تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می‌دهید؛ انرژی متمرکز، توان افراد است و این تفاوت پیروزی و شکست است.

چهار- تخیل قدرتمند است "تخیل همه چیز است می‌تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است" آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می‌کنید؟ تخیل از دانش مهم تر است! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است. نشانه واقعی هوش، دانش نیست بلکه تخیل است.

آیا شما هر روز ماهیچه‌های تخیلتان را تمرین می‌دهید؟ اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

پنج- اشتباه کردن " کسی که هیچ وقت اشتباه نمی‌کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی‌گیرد" هرگز از اشتباه کردن نترسید اشتباه شکست نیست.اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می‌کند. اگر شما از آنها استفاده مناسب کنید قدرتی که منجر به اشتباه می‌شود را کشف می‌کنید؛ اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را سه برابر کنید.

شش- زندگی در لحظه" من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی‌کنم خودش به زودی خواهد آمد" تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید. شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی‌توانید عوض کنید. بنابراین این از اهمیت فوق العاده برخوردار است که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید. این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.

هفت- خلق ارزش "سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید" وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید، وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید. اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می‌کنید. استعدادها و موهبت‌هایی که دارید را کشف کنید، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت‌های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد. تلاش کنید تا با ارزش شوید و موفقیت شما را تعقیب خواهد کرد.

هشت- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید " دیوانگی، انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن" شما نمی‌توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید؛ نمی توانید همیشه کار یکسانی را انجام دهید و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید. برای اینکه زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید که متعاقبا زندگی‌تان تغییر خواهد کرد.

نه- دانش از تجربه می‌آید " اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است" دانش از تجربه می‌آید. شما می‌توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می‌دهد. شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید. تکلیف چیست؟ دنبال کسب تجربه باشید! وقت خودتان را صرف یاد گرفتن اطلاعات اضافه نکنید دست به کار شوید و دنبال کسب تجربه باشید.

ده- اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید " اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد" اولین گام این است که شما باید قوانین بازی که می‌کنید را یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است. گام دوم اینکه شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید .اگر شما بتوانید این دو گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می‌شود.

منبع: فرهیختگان آنلاین

lundi 15 août 2011

برخی جملات محمد تقی مصباح یزدی

برخی جملات محمد تقی مصباح یزدی: 
- دولت اسلامی موظف است برای حفظ نظم و امنیت جامعه و نیز برای اجرای احکام و حدود الهی و قوانین جزایی اسلام در موارد لازم از قوه قهریه استفاده کند. از جمله در مواردی که کسانی علیه نظام اسلامی دست به آشوب و اغتشاش بزنند.
- اگر مردم احساس کنند کیان اسلامی در خطر است، توطئه‏ای علیه نظام اسلامی در کار است، یک وقت (نظام) وظیفه‏اش این است که خودش اقدام کند، یک وقت اقدام می‏کند ولی اقدام او کافی نیست باید مردم همه کمک کنند همانطور که در خواباندن این آشوب ۱۸ تیر مردم هم مشارکت داشتند.
- جایی که اسلام در خطر باشد اگر هزاران نفر هم کشته شوند جا دارد، باید بشود.
- اگر با دلایل قطعی برای مردم ثابت شد که توطئه‏ای علیه نظام اسلامی در کار است و می‏خواهند این نظام را براندازند، دیگران به هر دلیلی هم توجه ندارند، یا صلاح خودشان نمیدانند، اگر مردم قطعیت پیدا کردند خودشان اقدام باید بکنند، این هم از مواردی است که خشونت جایز است.
- ... اگر کسی در بیابانی به پیغمبر اسلام فحش داد و شما در وسط بیابان دسترسی به پلیس ندارید، حکم اهانت به مقدسات اسلام اعدام است. درجایی که تشکیل دادگاه برای چنین فردی میسر نباشد هر فرد مسلمانی موظف است شخصاً اقدام کند. - (ویژه نامه یا لثارات الحسین برای مصباح - ۱۱ شهریور ۱۳۷۸)
- اما این شیاطین فراموش کرده‏اند و خیال کرده‏اند با تبلیغ تساهل و تسامح، غیرت نواب صفوی‏ها و فداییان از بین رفته است. غافل از اینکه آن روح الان هم در پیکر جوانان بسیجی ما وجود دارد.
البته در آن زمان کسی که کتاب ورجاوند بنیاد را نازل کرد به دست فداییان اسلام به درک واصل شد و امروز جانشینان کسروی در صدد هستند دین، کتاب و پیامبر جدیدی را عرضه کنند و دارند کتابهای کسروی را تجدید چاپ می‏کنند. (لثارات الحسین، شماره۷۰، ص ۲)
- آیت الله مصباح یزدی از مفتیان قتل های زنجیره ای می باشد که سعید امامی در اعترافات خود در جلد ۱۶ پرونده صفحه ۳۸۴ هنگامی که بازجو از وی سؤال می‏نماید آیا اعدامها رویه امنیتی داشت و با حکم "حفظ نظام از واجبات است" انجام می‏شد یا حکمهای موضوعی نیز داشت؟ جواب می‏دهد: فلاحیان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولا" و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصا" صادر نمی‏کرد. او این احکام را از آیت الله خوشوقت، آیت الله مصباح، آیت الله خزعلی، آیت الله جنتی و گاها" نیز از حجه‏الاسلام محسنی اژه‏ای دریافت می‏کرد و بدست ما می‏داد...ما فقط به آقایان اخبار و اطلاعات می‏رساندیم و بعد هم منتظر دستور می‏ماندیم. مثلا" وقتی باخبر شدیم که حاج احمد آقا در جلسات خصوصی به مسئولان نظام و حتی به ولایت امر اهانت می‏کند، آن را ارجاع دادیم و بلافاصله دستور آمد که همه رفت و آمدهای ایشان را زیر نظر بگیرید و از مکالمات و ملاقاتهای ایشان نوار تهیه کنید. ما هم بمدت یکسال همین کار را کردیم. متاسفانه حاج احمد آقا به راه یک طرفه بدی وارد شده بود که برگشت نداشت. وقتی دستور حذف حاج احمد آقا را آقای فلاحیان به من ابلاغ کرد مضطرب شدم و حتی به تردید فرو رفتم. دو روز بعد، همراه با آقای فلاحیان به دیدار آیت‏الله مصباح رفتیم، آقایان محسنی اژه‏ای و بادامچیان هم آنجا بودند. البته بعدا" حاج آقا خوشوقت هم از بیت آمدند آنجا و نظر جمع بر این بود که نباید به کسانی که با ولی امر مسلمین خصومت می‏کنند، رحم کرد ...

vendredi 5 août 2011

نقد آقای بنی صدر در ٢٦ آذر ١٣٥٨ بر خاطرات محمدرضا شاه

دوشنبه 26 آذر 1358، 27 محّرم 1400، 17 دسامبر 1979، شماره 144

خاطراتِ شاه    

     شاه سابق «خاطرات» خود را نشر داده است. این «خاطرات» از بخت بدش، دروغ ها و افسوس ها هستند. نوشته است:
1-     دربارة کشتارها:
-     در تمامی هفته های سخت پایان سلطنت ام، تمام وقت خود را پای تلفن می گذراندم و در پاسخ کسب تکلیف ها دایم این جمله را تکرار می کردم «تا می توانید ولو محال را ممکن کنید، نگذارید خون جاری شود»!! جز شاه سابق چه کسی، دروغ از این شاخدارتر می تواند بگوید؟ پس این کشتارهای ماه آخر و سیاه ترین سال های حکومت خودکامه او به دستور چه کسی انجام می گرفتند؟ چه می گوید؟ کشتارها نبودند و یا بودند و به رغم دستور او که ولو محال را ممکن کنند نباید بگذارید خون جاری شود، این همه کشتار واقع شد. اما دروغ می گوید گزارش های «شرف عرض» موجودند و «به عرض ... رسید و موافقت فرمودند» هاه نیز موجودند پیش از  سخن بالا، حسرت می خورد که:
     «امروز برخی مخاطبان به من می گویند من باید قانون حکومت نظامی را با وسایلی که در اختیار داشتم، تمام و کمال اجرا می کردم. این کار مطمئناً ممکن بود اما به چه قیمت؟!»
     و باز پیش از این حسرت می نویسد:!!
     «مطمئنم که امروز اکثریتی از مذهبی ها، از سرنوشتی که به ملت ما تحمیل شده است، سخت متأسفند ...»
     گذشته، گذشته است. این حسرت خوردن ها بوی تند خون هایی را می دهد که باید زمینه آن فراهم شود. حرفش این است که آماده خونریزی های بیشتر بود اما، زمینه آماده نبوده است. پس باید زمینه را آماده کرد. هم زمینه داخلی و هم زمینه خارجی را باید آماده کرد. حرف او افشاگر است:
     «آن روز مطبوعات دنیا، شخصیت های دنیا، نویسندگان و ... بر ضد رژیم من بودند ما این ها بعد که زندان ها پر شد تیرباران ها پی درپی شدند، چرا صدا به اعتراض بلند نکردند؟»
     و همه کس می داند که سیاست آمریکا به انزوای کامل در آوردن ایران نه تنها در سطح دولت ها بلکه در سطح افکار عمومی مردم جهان است تا بتوان پس از کشاندن از حادثه ای به حادثه ای و به ستوه آوردن و خسته کردن مردم، بدون بیم از قیمت آن، حمام خون به راه انداخت و صدایی به اعتراض نیز در هیچ کجا برنخیزد.
    دشمن به ما هشدار می دهد امید که بر هشیاری ها بیفزاییم و حال و آینده را بی خطر سازیم.
2-     دربارة جنایت های ساواک:
     زندان های دوران خود را با دوران انقلاب مقایسه کرده و باز مدعی شده است در زندان های او همه جهت 3500 زندانی بوده است و اکنون 2000 زندانی سیاسی در زندان هاست و شکنجه رایج تر است و محاکمه ها قلابی ترند!! می گوید ساواک همه جهت 3600 عضو داشته است!!
     اصرار به تکرار دروغ نشان می دهد که قصد پاک و منزه جلوه دادن این دستگاه مخوف در افکار عمومی خارجی به منظور استفاده احتمالی از آن است. وگرنه وقتی اسناد جنایت ها موجودند و صورت اسامی 45000 ساواکی در دست است چطور می توان با این جرأت دروغ گفت؟
     مدعی است هیچ گاه به نصیری و هویدا، دستور دستگیری و یا شکنجه و اعدام کسی را نداده است می گوید نصیری و هویدا به صراحت در محاکمات خود گفته اند که هیچ دستوری از شاه بر ضد کسی دریافت نکرده اند!
     خوانندگان به یاد می آورند که ما به دفعات شیوه محاکمات را با قاطعیت انتقاد می کردیم به ما جواب می دادند که نصیری ها و هویداها زرنگتر از آن بودند که حرفی بزنند. محکومان تبهکار اسناد زنده سلطه آمریکا بر ایران بودند. بر ما بود که با صبر انقلابی اسناد تبهکاری ها را جمع آوری می کردیم و محاکمه آن ها را به محاکمه سلطه آمریکا بر ایران بدل می ساختیم تا وجدان بشری بیدار می گردید و بشریت زیر با توطئه های پیاپی که آمریکا در ایران می چیند، نمی رفت.
     افسوس که پرونده سلطه پرفساد آمریکا – شاه، در دادگاه های انقلاب گشوده نشد. با وجود این سخن شاه سابق یک «شاهکار» دروغ هاست. چرا که نصیری و هویدا مدعی شدند که شخص شاه به دژخیم ها مستقیم دستور می داد. علت این طور حرف زدنشان هم روشن بود می خواستند خود را تبرئه کنند. شکنجه گران همه در اقاریر خود شخص شاه را آمر می خواندند با همه این که اسناد را تا توانسته اند از بین برده اند و در نه ماه گذشته، کاری در زمینه جمع آوری اسناد نشده است، اسناد موجود به طور واضح نشان می دهند که دستورها به وسیله شخص وی انجام گرفته است.
3-     دربارة فساد مالی و ثروتش:
     مدعی شده است که ثروتش چندان نیست و بنیاد پهلوی را ایجاد کرده است و این بنیاد خدمات فرهنگی می کرده است. به دانشجویان شهریه و بورس می داده است این درست است که عده ای دانشجوی درس خوان و بی بضاعت از شهریه و بوس این بنیاد استفاده کرده اند، اما این شهریه و بورس نقش پوشش را داشته است و کار این بنیاد غارت ثروت های مردم کشور بوده است. باید پرسید این ثروت ها از کجا آمدند که بنیادشان کردی؟ مگر وقف کردن، دزدی را توجیه می کند؟ حال آن که موافق اسناد موجود این بنیاد وسیله بخش مهمی از دزدی های بزرگ بوده است درباره بخشی از این دزدی ها ادعانامه تسلیم دادگاه کرده ایم و درباره دزدی های دیگر نیز به تدریج که مدارک آماده می شوند، ادعانامه تنظیم و تسلیم دادگاه خواهیم کرد.
     مدعی شده است که در رژیم انقلابی تابلوها و اشیای عتیقه و ... با هواپیما به اروپا می آورند و می فروشند. روحانیون را متهم به فساد بی نظیر کرده است و ... و نمی گوید که این تابلوها و اشیای عتیقه در خانه های خود و گردانندگان رژیم اش چه می کردند؟
     آیا آقای راکفلر و کیسینجر عاشق چشم و ابروی ایشان بودند که با آن همه سماجت در پی کشاندنش به آمریکا بودند؟ آیا به چس مانهاتان بانک مربوط بود که برای وی کشور میزبان بجوید؟
    نه فساد مالی دوره او در تاریخ مانند نداشت، نه تنها دزدی های خود و خانواده اش بی مانند بود، بلکه به غارت دادن ثروت های کشور هیچ گاه بدین حد نرسیده بود. برای مثال اگر تفاوت صادرات نفت را تنها 30 میلیارد دلار در سال برآورد کنیم و طولانی تر شدن عمر ذخایر نفت را 40 سال فرض کنیم 1200 میلیارد دلار ثروتی است که اگر شاه می ماند همچنان به غارت می رفت و 20 سال دیگر بیابان ها و زیرزمین های خالی آن چیزی بود که از حکومت او برای ما می ماند.
     مدعی است یک سال پیش از رفتنش کارگر از خارج می آورد و امروز 4 میلیون بیکار وجود دارد. اربابانش 3 میلیون می گفتند و بعد تخفیف دادند. باد کردن رقم هم مرضی است که از رژیم او به جا مانده است. اما سخن بر سر رقم نیست، سخن بر سر این است که این 4 میلیون که به قول تو بیکار شده اند به چه کاری مشغول بودند؟ این ها قربانیان زمین خواری تو و خانواده تو و هزینه های نظامی و ... بودند. این ها کشاورزانی بودند که تو کشاورزی شان را از بین بردی و در زاغه های شهرها به کار گل مشغولشان کردی و ...
    باری بنای او عادی جلوه دادن فساد در کشورهای نظیر کشور ماست و این «خاطرات» خود نشان می دهد که آمریکا همچنان قصد دارد از رژیم های فاسد حمایت کند.
4-     آمریکا مثل موش شاه را بیرون انداخت:
     فصلی را هم به آمدن هویزر ژنرال آمریکایی به ایران اختصاص داده است و مدعی است که وی آمده بود تا مرا از ایران بیرون بیندازد. در این جا نیز دروغ بزرگ می گوید چرا که این ژنرال آمده بود سلطنت خانواده او را نجات بدهد و بختیار را بر کار سوار کند. با  او وزیر خارجه سابق انگلیس نیز آمده بود و دولت بختیار هنر این دو نفر بود. نه شاه و نه این دو نمایندة دولت های مسلط بر رژیم او، باور نمی کردند که مقاومت ملت ما تا سقوط قطعی رژیم تبهکارش ادامه پیدا کند.
    و اگر آمریکا او را چون موش از ایران بیرون انداخت، پس آن همه ادعای استقلال عمل که می کرد و رژیم خود را آن همه ثابت می خواند چه شد؟ آیا این از زیادی غیرت است که با وجود چون موش بیرون انداخته شدن با این فضاحت به آمریکا رفت؟
     در این جا  نیز او زمینة مداخلة آمریکا را در ایران فراهم می آورد چرا که می خواهد افکار عمومی غرب را در این فکر از نو راسخ کند که گویا قدرت های غربی به  هر کاری توانا هستند.
     این «خاطرات» جای تردید نمی گذارند که دشمن اصلی، قدرت سلطه جوی آمریکا که فرصت اخیر را  نیز برای تغییر روحیه انزواطلبی مردم آمریکا که بعد از شکست ویتنام پیدا کرده بود، به روحیة مداخله طلبی سخت مغتنم شمرده است. هیچ قصد ندارد ملت ما را به حال خود بگذارد.
    در برابر این قدرت سلطه جو، ما باید استقلال خود را قطعی کنیم. با کار شبانه روزی، با کار.

jeudi 30 juin 2011

تفکرات دیروز و امروز زور پرستان پهلوی طلب

تفکرات دیروز و امروز زور پرستان پهلوی طلب: ١- جبر رژیم ولایت فقیه را می خواهند با جبر  از میان ببرند. این جبر را نتوانسته اند از بین ببرند و کلاف سر در گمی از جبرها ساخته اند و بنابراین سعی در ماسک کشیدن بر این تفکر ورشکسته، با شعارهای بی محتوا یا کم محتوا را دارند. چرا بی محتوا و یا کم محتوا؟ زیرا در این سی و اندی سال گذشته کار تئوریک لازم را انجام نداده اند و عقب افتاده اند. عصبانیت و حسادت روشنفکری اینگونه پهلوی طلب ها نیز همین عقب افتادگی و عقدهٔ حقارت است. ٢- خواهان پایان دادن به جبر مادون ها(مثال: مسلمان ها، عربها، مردم نادان، انقلابی های ١٣٥٧، ...) با جبر برتر ها هستند. هدفشان از این جنگی که می تواند بس خونین و ویرانگر باشد، ایجاد فضای حیاتی و رهبری در ایران است. ٣- نیفتادن در بند جبر اسلامیست ها و کمونیست ها با توسل به جبر دیکتاتور مصلح و استبداد سیاسی-نظامی رضا شاهی. ٤- رهائی یافتن از جبر عقب افتادگی با جبر رشد، از جبر کهنه با جبر نو، از جبر فرهنگ دینی با جبر فرهنگ علمی از طریق استبدادهای نظامی یا غیر نظامی نوگرا. این مستبدهای پهلوی طلب بنا را بر این دارند که ایرانیان عقب افتاده و نفهم و مادون و ... را ولو به زور، تا مغز استخوان غربی کنند. ٥- آسودن مردم از جبر دین با جبر بی دینی. فراموش می کنند که فرح پهلوی با همکاری حسین نصر برنامهٔ اسلامی کردن رژیم پهلوی را دنبال می کردند تا رژیمی شبیه رژیم مراکش را ایجاد کنند( اسماعیل نوری علاء در این باره مطلب نوشته است). ٦- گریبان رهانیدن از جبر انیران با جبر سلطنت استبدادی که همچنان اسباب توجیه استبداد رژیم ولایت فقیه است. ٧- خلاص کردن انسان از جبر آخرت و جبر خدا و زهد و عوام فریبی، با جبر دنیا و تقلید و مدرنیزاسیون تقلیدی و مصرفی. ٨- پایان دادن به جبر اسلامی و کمونیستی با جبر سرمایه داری. حاصل تمامی این تفکرات جنگ  ویرانگری بوده یا جنگ و ویرانگری می شود. مولوی دریافته بود که ایرانیان تجربه های بس ویرانگر و مرگ باری را تجربه کرده اند و سرود: خون، خون را نمی شوید. اما مثلث زور پرست رژیم ولایت فقیه، پهلوی طلب، استالینیست ها و سازمان مجاهدین خلق، هنوز این تجربه را رها نکرده اند و با حرکات و رفتار خود بصورت روزمره خاطر نشان می سازند  که جبر و خشونت را با جبر و خشونت پاسخ دادن، راه حل می دانند. نمی دانند که از جبری به جبری دیگر، ناکامی بزرگتر ببار می آورد. چرا؟ نه تنها باید چرائی آن را بدانیم، بلکه باید شنیده و خوانده را به تجربه بگذاریم و از صحت چرائی مطمئن شویم. اما پاسخ سوأل چرا جبر با جبر از میان نمی رود، بلکه آدمیان را گرفتار پویائی جبر می کند: ١- پیش از عصر ما نیز می دانستند، زور، هر روز، یک ویرانی ببارمی آورد . و اگر بخواهیم زوری را با زوری دیگر از میان ببریم، ویرانی را دو چند و بیشتر می کنیم. از این رو، وقتی راه دیگری جز جنگ نمی ماند، دو جنگ شدنی بودند: الف- جنگی که زور دشمن را با زوری ویران ساز تر و مرگ آفرین تر پاسخ می داد. ب- جنگی که به خنثی کردن زور دشمن بسنده می کرد. ٢- پیشتر باور عمومی بر این بود که کنش، مساوی واکنش است. اما اینک می دانیم هر عملی موجود فعالی می شود و پیوسته بر خود می افزاید. بنابراین جبر جدید، جبر قدیم را جذب می کند و بر توان و شدت ویرانگری خود می افزاید. استبداد ولایت فقیه و ملاتاریا، استبداد پهلوی ها را جذب کرده و بر توان و شدت ویرانگری و مرگ آوری خود افزوده است. در زندگی روزمرهٔ خانوادگی و شخصی نیز همین مکانیسم را می توانیم بیابیم. اگر پدری به مادری زور بگوید و مادر مقابله به مثل کند، میزان عصبانیت یکدیگر را بالا می برند و اگر جریان را قطع نکنند، کار به فاجعه ای جبران ناپذیر می کشد. ٣- اگر کسی به کسی زور بگوید،  و طرف مقابل تسلیم شود، پویائی زورگوئی را در زورگو پدید می آورد. جبارانی را که در جهان، الگوهای ویران سازی و مرگ آوری شده اند را مردمانی ساخته اند که تسلیم استبداد شده اند و خود را بسان آلت، در اختیارشان گذاشته اند. اگر مستبدان ما از خود بپرسند چرا رشد نمی کنند و چرا جامعه های ما واپس می روند، بدین واقعیت پی می برند که زور، زور گو را بیشتر تباه می کند و جامعه ای که در آن، مردم و زنان رشد نمی کنند، واپس می رود. از خود بپرسیم پویائی زورگوئی چگونه بوجود می آید؟ پرسشی که پاسخ دقیق می طلبد: ٤- جذب شدت جبر پیشین در جبر پسین از آن رو، پویائی زورگوئی را پدید می آورد که جبر پیشین با استقرار جبر پسین از میان نمی رود. خواه وقتی هر دو جبر فعال هستند و چه زمانی که جبر پیشین منفعل و کارپذیر می شود. زیرا جبر پسین برای جذب جبر پیشین ناگزیر است دائم نیرو را به زور برگرداند و بکار ببرد. اما پویائی زور گوئی تنها حاصل بلعیدن جبر پیشین نیست. قدرتی که از رابطهٔ  دو جبر ( مطیع و مطاع) پدید می آید، یا باید بر خود بیفزاید و یا تن به انحلال بدهد. پویائی زورگوئی اینسان پدید می آید. برای رهائی از فرمان این قانون چه باید کرد؟ این سه پرسش، سه پاسخ از سه مرجع یافته است: دین، عرفان، علم. این سه بر مدار رابطهٔ عقل با دل، این یا آن نقش را جسته و این یا آن رابطه را با یکدیگر پیدا کرده اند:  به این باورها  توجه کنید: عقل با طبیعت و پدیده های آن، بنابراین، با ضرورتها سر و کار دارد. از راه تأمل در اضداد، به شناسائی توانا می شود. پس به قولی، عقل، بنابر سرشت خود، دیالکتیکی می اندیشد و به قول دیگری عقل با ثنویت ملازم است. نتیجه اینست که به کار عقل، نمی توان آزاد شد. اما دل از بند ضرورت آزاد است و سرو کارش با هستی نامحدود و رها از اضداد است دل می توان راهبر آدمی به آزادی بگردد. بر این باورها، دل با عقل این رابطه ها را پیدا کردند: الف- اختیار را باید به دل سپرد. عقل مدعی است و نباید ادعایش را به دل راه داد. ب- رهبری با عقل است. عقل که به فرمان خدا عمل کرد، دل نیز اطمینان می جوید. ج- اختیار را به دل و عنان عقل را نیز بدو باید داد. د- عرفان و دین باطل گویند و اختیار عقل را است. بر هر یک از این چهار حکم، رابطه ای میان دین و عرفان و علم پدید آمده است: ١- طریقت حق و شریعت باطل است و بعکس. ٢- عرفان حق و شریعت شمع طریقت است. ٣- عرفانی که با دین یکی است و دینی که با عرفان یکی است، دین و عرفان واقعی هستند. ٤- عرفان معرفت راستین است و علم ساختهٔ عقل و عامل فریب است. ٥- عرفات معرفت راستین و علم پایبند ضرورت ها هستند. با وجود این عرفان می تواند علم را بخدمت گیرد. ٦- عنان عرفان را باید به علم سپرد، زیرا دل بدون علم به عقل  کور می ماند. ٧- دین حق و علم راستین یکی هستند و معرفت غیر دینی باید تابع معرفت دینی باشد. ٨- معرفت دینی علم نیست، خیال و خرافه است و سرنوشت نزاع علم و با دین، در مدرسه ای که علم می آموزد، معین می شود. با فهرست کردن این جبر ها و این رابطه ها، گردهٔ تاریخ روابط دین و عرفان و علم در اختیار خوانندگان قرار گرفت. این نظر یک دوستدار آقای بنی صدر است که اکثریت قریب به اتفاق این نظر را از کتاب عدالت اجتماعی ایشان بر گرفته است. با شناخت تمامی این جبرها و زور ها و روابط، آقای ابوالحسن بنی صدر و دوستداران ایشان محیط بر این افکار هستند و افکارشان از جنس دیگری که به آن بیان خلاص شده از جبرها یا بیان آزادی گویند، می باشد. آقای بنی صدر و ما دوستداران ایشان طرفدار تقدس زدائی و اسطوره زدائی از هر نهاد دینی و مرامی  و قیم و بت و رهبر کاریسماتیک و دیکتاتور صالح و ... بوده و تمام دین ها و مرام ها را قدرت مدار و مردود می دانیم بجز یک مرام که باقی می ماند. این مرام مجزا، دین یا مرام ذات انسانی است. این مرام ذات انسان را دین یا مرام آزادی می گوئیم. این مرام با بود ها و قواعد ذاتی سروکار دارد که به آنها حق ها می گوئیم. ما معتقدیم که تمام ادیان توحیدی از جمله اسلام، در ابتدا همین دین یا مرام ذات انسان بوده اند. این دین یا مرام توحیدی از آدم تا آخر دنیا یکی بیش نیست. با گسترش معرفت انسان، برداشت های جدیدتر و کاملتری از اصول ثابت و عام (=حقوق انسان و طبیعت و اجتماع) پدید می آید. این دین ذاتی انسان یا دین آزادی، دین صلح است و بنابراین خشونت و جنگ را با خشونت زدائی خنثی می کند. یعنی چه؟ قرآن جواب این سوأل را بصورت شفاف برای کسانی که اصول راهنمای قرآن را می شناسند داده است . برای کسانی که این اصول راهنما را نمی شناسند، قرآن و از جمله خشونت زدائی قرآنی شفاف نیست. این اصول در کتاب اصول راهنمای اسلام بدقت تشریح و بیان شده است. این کتاب در تمامی کشورهای اسلامی سانسور است. خشونت زادئی بمعنی اعتراض و مقاومت کردن در مقابل هر تجاوز به حقوقی بلافاصله بعد از تجاوز است. تمام روش های افشاگری، ترس زدائی، ابهام زدائی و ضد اطلاعات زدائی، خرافه زدائی، اسطوره و بت زدائی، نافرمانی مدنی، تحریم، تظاهرات، مقاومت های اجتماعی از جمله اعتصاب، دموکراتیزه کردن نهادهای انسانی و اجتماعی،... خشونت زدائی هستند. در صورتی که چهاردیواری زور و سانسور کامل شد، تنها در حدّ رفع زور  در مقام دفاع می توان از خشونت، جنگ، مقابله استفاده کرد. خشونت ها و جنگ ها و مقابلات پیشگیرانه در این روش خشونت زدائی بکلی مردود هستند. قرآن تمامی این روش های خشونت زدائی را می آموزد. هیچ یک از کشتن ها و جنگهای آمده در قرآن تعرضی نیستند و بدون استثناء در مقام دفاع به خنثی کردن جنگ و تعرض مربوط می شوند. بدلیل ناآشنائی مترجمان قرآن با اصول راهنمای توحیدی قرآن، و عدم تسلط بر زبان عربی،  ترجمهٔ بسیاری کلمات و ارتباط آن با آیه و سوره و با آیه ها و سوره های دیگر درک نشده و در مواردی کاملاً وارونه فهمیده شده است. بعنوان مثال موضوع برابری زن و مرد در خلقت که در آیهٔ یک سورهٔ نساء بوضوح بیان شده، منجر به درک این مترجمان در درک آیهٔ ٣٤ نساء نشده و ترجمهٔ ضرب بجای تحرک بخشيدن، کتک زدن فهمیده شده است. از بین بیش از ٨٦ معنی مختلف کلمهٔ ضرب در عربی، کتک زدن انتخاب شده است. کلمهٔ قتل هم که معانی فراوانی دارد از همین سرنوشت برخوردار شده است. 

lundi 27 juin 2011

قسمتی از مصاحبه اوریانا فالاچی با محمد رضا شاه

مصاحبه اوریانا فالاچی با محمد رضا شاه:

اوریانا فالاچی: عجیب است اعلیحضرت! اگر یک پادشاه وجود داشته باشد که در مورد زنان صحبت می کند شما هستید. و حالا من دارم مشکوک می شوم که زنان در زندگی شما هیچ بحساب می آیند.

محمد رضا شاه: اینجا، من هراس دارم که شما یک ملاحظه درستی را انجام داده اید. زیرا چیزهایی که در زندگی من بحساب آمدند، چیزهایی که اثرشان را روی من گذاشتند، بسیار گوناگون بودند. مطمئناً نه ازدواجم، و مطمئناً نه زنها. زنها، می دانید ... نگاه کنید، اگر بتوانم خودم را بدین طرز بیان کنم. من آنها را کم برآورد نمی کنم، آنها بیشتر از هرکسی از انقلاب سفیدم فایده بردند. من با شدت تمام مبارزه کردم بخاطر اینکه آنها حقوق و مسئولیت های همانندی داشته باشند. من حتی آنها را در ارتش گذاشتم. جایی که آنها یک دوره شش ماه دریافت می دارند و سپس به روستا ها برای مبارزه با بیسوادی ارسال می شوند. فراموش نکنیم که من فرزند مردی هستم که حجاب زنان در ایران را برداشت. اما من صادق نمی شوم اگر بگویم که تحت نفوذ یکی بین آنها قرار گرفته ام. هیچکس نمی تواند مرا تحت نفوذ قرار دهد، هیچکس. از آنهم کمتر، یک زن. زنها نقش مهمی در زندگی یک مرد بازی می کنند که اگر زیبا باشند و جذاب و از زنانگیشان حفاظت کنند و ... این حرکت فمینیستی، بعنوان مثال. چه فمینیست ها می خواهند؟ چه شما می خواهید؟ شما می گویید که برابری. آه! من نمی خواهم بی ادب بنظر بیایم، اما شما در نگاه قانون برابرید، اما نه، می بخشید طرز گفتنم را، در توانائی ها.

اوریان فالاچی: اعلیحضرت؟!

محمدرضا شاه: نه، شما هرگز یک میکل آنژ یا یک باخ پدید نیاوردید. شما حتی یک رئیس بزرگ (سر آشپز) پدید نیاوردید. و اگر از شانس بگویید، آنچه می توانم بگویم، اینستکه شوخی می کنید. آیا شما موقعیت نداشتید به تاریخ یک رئیس بزرگ (سر آشپز) بدهید؟ شما هیچ عظمتی را پدید نیاوردید، هیچ. به من بگویید، چند زن قابل برای حکومت کردن را در جریان مصاحبه هایتان ملاقات کردید؟

اوریانا فالاچی: حداقل دو، اعلیحضرت. گلدا مایر و ایندیرا گاندی.

محمد رضا شاه: چه کسی می داند؟ ... نهایت آنچه می توانم بگویم، اینست که زنها، وقتی حکومت می کنند، بسیار سختگیرتر از مردان هستند. بسیار بی رحم تر. بسیار خونخوار تر. من امور واقع را ذکر می کنم، نه برداشت ها را. شما وقتی که قدرت دارید، بی قلب هستید. فکر کنید به کاترین دو مدیسی، کاترین روسیه، الیزابت اول انگلیس، بدون سخن گفتن از لووکْرِس بُرجیا، با زهرها و دسیسه هاشان. شما فتنه گرید، شما بدجنس هستید. هر کدام بین شما. 

dimanche 26 juin 2011

ابوالحسن بنی صدر: رژیم در آستانه مرگ؟ علامتهائی که تمایل به زندگی و یا تمایل به مرگ یک رژیم را نشان می دهند


سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 724
تاریخ انتشار 4 خرداد 88 برابر با 25 مای 2009

پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر


رژیم در آستانه مرگ؟


جناب آقای بنی صدر سلام!
   زمانی این  آخوندها بر روی منبر ها می رفتند و به اصطلاح  مردم  را ارشاد می کردند و به آنها می گفتند ظلم بد است، ستم و ستمگری باید نابود گردد، مظلوم باید بدون لکنت زبان حق خود را از ظالم بگیرد، مسلمان نباید دروغ بگوید ... نمی دانم از این جور ایده آلها زیاد گفتند و خود را نمایندگان امام زمان بر روی زمین معرفی کردند و حال ورق برگشت و مورد امتحان الهی قرار گرفتند و خود حاکم و صاحب تاج و تخت گردیدند. مشاهده می کنید و می کنیم که حرف با عمل بسیار تفاوت دارد و کسانی که به قدرت می رسند، به عهد خود وفا نمی کنند. حال سئوال اینجاست که آنها تا چه وقت بر تخت سلطنت می نشینند و بر مردم مستولی خواهند بود؟ آیا ما باید در برابر این فریب و دروغ سکوت اختیار کنیم و یا به قول بزرگی که می گفت ما اینقدر فریب بخوریم که فریب دهندگان از کار خود خسته شوند و یا دوباره مبارزه را آغاز کنیم همانند پدران مان؟. در اینصورت برای نوع بشر هیچ گاه فرصت آسایش نمی ماند. چه ممکن است باز هم انقلابی روی دهد و دوباره وضع به این حالت برگردد. کلا نظر شما در این باره چیست؟
محمدرضا

*آیا می توان طول عمر یک رژیم را معین کرد؟

    پرسش اول که پیرامون طول عمر رژیم است و پرسش دوم که پرسش از «چه باید کرد؟» است، با یکدیگر ربط مستقیم دارند. به پرسش اول، چند نوبت، پاسخ داده ام. این بار، از منظر دیگری در طول عمر یک رژیم می نگرم. پیش از آن دو یادآوری می کنم:
 یکی این که، گرچه نمونه مورد مطالعه، رژیم ولایت مطلقه فقیه است، اما علامتها بکار تعیین عمر هر رژیمی می آیند. دیگر این که، پیش از این، در پیش بینی سقوط رژیم شاه و نیز پایان نظام جهانی بر محور دو ابر قدرت روسیه و امریکا، این روش با موفقیت، بکار رفته، و از آن پس، از نقص ها پرداخته شده است.

* از تاریخ که بپرسیم، به ما پاسخ می دهد:

 در صدر اسلام، عمر حکومتهای  عثمان و علی (ع) کوتاه بودند. عُمر سلسله اموی  از عمر سلسله عباسی بسیار کوتاه تر شد.
 در ایران، سلسله قاجار 7 شاه یافت و طول عمرش دراز تر از سلسله پهلوی شد که دو شاه بیشتر نیافت. عمر حکومتهای قائم مقام و امیر کبیر و مصدق و بنی صدر کوتاه بودند و عمر حکومتهای حاج میزا آقاسی و هویدا و... و میر حسین موسوی دراز.
 در رژیمی که لنین بانی آن شد، هرگاه استالین و همکاران او را نسل اول حاکمان بشماریم،  دولت گرباچف نسل دوم می شود. حکومت او دوام نیافت و رژیم از میان رفت.
 رژیم های نازیها در آلمان و فاشیستها در ایتالیا، حکومت نسل اول به پایان نرسیده، از پا در آمدند.
 در انگلستان، دموکراسی سلطنتی، عمری طولانی یافته است و در فرانسه، از زمان استقرار دموکراسی، ساخت دولت تغییر کرده است. عمر جمهوری پنجم نیم قرن شده است.
      هرگاه فرض کنیم که عوامل داخلی و خارجی، همواره وجود داشته و در طول عمر رژیمها مؤثر بوده اند، ولو در مواردی اثر گذاری یکچند از عوامل  چون اثر جنگ دوم جهانی بر از پا در آمدن رژیمهای نازیست و فاشیست - بیشتر بوده اند، آیا قاعده ای وجود دارد که بطور نسبی، عمر یک رژیم را معین کند؟
 پاسخ این پرسش مهم را  جز رابطه قدرت با حق به دست نمی دهد:
1 - هرگاه دولت بر محور قدرت ساخت گرفته باشد، به میزانی که تضاد قدرت با حق، قطعی تر است، عمر حکومت حق مدار کوتاه تر می شود. و به عکس، هر گاه دولت بر محور حقوق ساخت گرفته باشد، عمر حکومت قدرت مدار کوتاه می شود. بنا بر این،
 هرگاه تضاد دولت قدرت محور با حقوق یک ملت و حقوق انسان قطعی تر باشد،  عمر آن دولت کوتاه تر می شود. بدین قرار، دولتهای  قدرت محوری که عمرشان کوتاه بوده است، با حقوق ملی و حقوق انسان در تضاد قطعی بوده اند.
 حق مدارهائی که بخواهند در ساخت دولت قدرت محور، عمل کنند، عمر حکومتشان کوتاه می شود. چرا که تضاد حق با قدرت، تغییر ساخت دولت را ایجاب می کند. هرگاه حکومت حقوق مدار موفق به تغییر ساخت دولت نشود، خود محکوم به سقوط می شود. از این رو، عمر حکومتهای حق مدارکه از دوران قاجار تا امروز خواسته اند ساخت دولت را تغییر و آن را حقوق مدار کنند، کوتاه بوده است.
 چرا وقتی دولت  بر محور قدرت ساخت گرفته است ، تضاد قدرت با حقوق سبب کوتاهی عمر دولت می شود ؟ زیرا
1 -  حقوقی که یک انسان دارد و نیز حقوقی که یک ملت دارد، حقوقی هستند که حیات انسان و حیات ملت در گرو عمل به آنها است. برای مثال، حق نفس کشیدن، حقی است که محرومیت از آن، سبب مرگ می شود.  و یا استقلال یک انسان و یک ملت، حقی است که محرومیت از آن، سبب محرومیت از نیروهای محرکه و بنا بر این، مرگ می شود. از این رو، حقوق ذاتی حیات، حقوق انتزاع کردنی از زندگی نیستند. آن واقعیت که هرانسان و هر ملت می باید هرگز از آن غافل نشوند، این واقعیت است که محرومیت از حقوق، محکومیت به مرگ است.  و هر قدرتی به میزانی که میل به مطلق می کند، ضد حقوق، بنا بر این ضد حیات انسان و جامعه ای  می شود که تحت سلطه آن قدرت، «زندگی» می کنند.
2 -  اما  قدرت فرآورده تخریب نیروهای محرکه حیات و، بنا بر این، حاصل تجاوز به حقوق  انسان است.  میل به تمرکز و بزرگ شدن که ذاتی هر قدرتی است، نیاز آن را به تخریب نیروهای محرکه حیات و تجاوز به حقوق انسان و حقوق ملت، روز به روز، بیشتر می کند. زمانی می رسد که یا باید صاحب حق بمیرد و یا قدرت. بنا بر اصل، قدرت حاکم می میرد، زیرا مرگ صاحب حق، سبب مرگ قدرت و آلتهای قدرت نیز می شود.  چرا که اگر ملتی نباشد، دولت مدعی ولایت مطلقه نیز بر جا نمی ماند. بدیهی است که تاریخ مرگ ملتها و دولتهای قدرتمدار آنها را نیز ثبت کرده است. از این رو، پاسخ «چه باید کرد؟»، مبارزه باید کرد می شود. زیرا از موضع حق طلبی،  یعنی بیرون آمدن انسانها و جامعه آنها از غفلت از حقوق خویش و عمل به این حقوق و برخاستن به تغییر ساخت دولت و نظام اجتماعی بر محور حقوق است.

*علامتهائی که تمایل به زندگی و یا تمایل به مرگ یک رژیم را نشان می دهند:

 علامت اول، افزایش تخریب نیروهای محرکه:
1 -  رژیمهای نازیست و فاشیست و استالینیست، در ارضای میل به مطلق شدن، زمان به زمان، بخش بزرگ تری از نیروهای محرکه را از صاحبان حقوق می ستاندند و صرف قدرت می کردند. رژیم نازی کار را به جائی رساند که نوجوانان 12 ساله را روانه جبهه ها کرد.  همه دیگر نیروهای محرکه را نیز صرف جنگ کرد و سرانجام نیز دستور داد که شهرها و روستاها و جنگلها را آتش بزنند که جز زمین سوخته بدست دشمن نیفتد. در این مرحله، تضاد آن رژیم با حقوق انسان و حقوق ملی آلمانیها قطعی شد. رژیم از پا درآمد. بدیهی است آلمانیها و مردم اروپا آن بهای سنگین را نمی پرداختند، هرگاه آلمانی ها از موضع حقوق انسان و حقوق ملی به مقاومت بر می خواستند.
     در ایران، رژیمهای پهلوی و خمینی، روز به روز، بر میزان برداشت از نیروهای محرکه و صرف آنها در برآوردن نیازهای قدرت، افزوده اند. مقایسه نخستین بودجه ایران در دوران مرجع انقلاب ایران با آخرین بودجه رژیم شاه و بودجه 1388 رژیم ولایت مطلقه فقیه، میزان محروم کردن حیات ایرانیان و حیات ملی آنها از این نیروهای محرکه، افزایش فقر این ملت را گزارش می کند: رایانه ها هم که دولت می دهد، هزینه هائی هستند که تمرکز و بزرگ شدن قدرت می طلبد. افزودن بر حجم بودجه و، بخاطر آن، افزودن بر حجم بدهی های دولت به نظام های بانکی داخلی و خارجی، افزودن بر حجم بودجه های اداری و نظامی، افزودن برسهم رانت خوارها از تولید ناخالص داخلی و افزودن بر میزان باجی که رژیم به کشورهای دیگر می دهد، افزایش میزان تخریب ثروت ملی که نفت و گاز ، در درجه اول و منابع دیگر کشور در درجه دوم را گزارش می کنند.
2 -  افزایش تنش ها و کشاندن کشور به جنگ: تمامی رژیمهائی که دم از ولایت مطلقه زده اند، ملتهای خود را به گروگان جنگ و بحرانهای شدید خارجی گرفته اند همانند دولتهای نازیها و فاشیستها و استالینیستها و پهلویها و ولایت مطلقه ایها)دو کودتا و برانگیختن عراق به حمله به ایران وجنگ 8 ساله و بحرانها).
    رژیم کنونی، صاحب این "تخصص" نیز شده است که بحران می سازد و آن را تا شکست ادامه می دهد و پس از ببار آوردن افتضاحی بزرگ، اغلب بین المللی، در شکست، بدان خاتمه می دهد. گروگانگیری (محاصره اقتصادی و دو افتضاح اکتبر سورپرایز و ایران گیت) و جنگ (سرکشیدن جام زهر شکست) و ترورها و ... و محکوم کردن خانم رکسانا صابری به جرم جاسوسی و سرانجام رها کردن او.
     پرسش مهم اینست: چرا اینگونه رژیم ها بحران می سازند و آن را تا شکست ادامه می دهند؟ نیاز قدرت به بحران را، در مطالعه های دیگر، موضوع بحث قرار داده ام. در این جا، یادآور می شوم که
الف  بهای بحران ها را مردم یعنی صاحبان حق می پردازند.
 ب -  حاکمان یکدست نیستند و ادامه بحران، بسود گرایشی و به زیان گرایش دیگری است و
 ج  مرکز قدرت به ادامه بحران نیاز دارد. زیرا می باید مردم را در قید بحران و ترسها نگاه دارد. «دکترینی» که مافیاهای نظامی  مالی و آلت فعل آنها، آقای خامنه ای، ساخته اند،  چهار مؤلفه دارد. بنا بر این «دکترین»، ایران در تهدید به جنگ است. پس سرکوب مخالفان برای این که دشمن آنها را دلیل این مدعی کند  که مردم ایران خواهان رها شدن از این رژیم هستند، ضرور است. این سرکوب و اختصاص توان مالی کشور نخست به تقویت قوای مسلح، دو مؤلفه از مؤلفه های این «دکترین» می شوند. به سخن دیگر، بحران ساختن و کشور را در قید حالت جنگ قراردادن، توجیه گر سرکوب شدید در داخل است. اما اختصاص نیروهای محرکه به هرچه بزرگ تر کردن «قدرت نظامی»، مردم ایران را به گروگان فقر و خشونت نیز در می آورد. یادآور می شود که رژیم شاه از مشابه این دکترین (وجود چهار جنگ و دائمی بودن حالت جنگ) پیروی می کرد.  و
د  تا زمانی که صاحبان حق، یعنی مردم یک کشور از انفعال خارج نشوند و ادامه بحران و تعادل قوا را به زیان قدرت حاکم برهم نزنند، آن قدرت، بحران را طولانی خواهد کرد. گروگانگیری و جنگ ایران و عراق دو مثال گویا بر چرائی ایجاد و ادامه بحران هستند. جنگ جهانی دوم نیز نمونه بسیار گویای دیگری است: هیتلر صاحبان مقام وکافرمایان آلمان را گرد آورد و به آنها گفت: ما جنگ را باخته ایم. همه نفس آسوده ای کشیدند و منتظر شدند از زبان او بشنوند که اینک با قبول شکست، به آن پایان می دهیم. اما او گفت: با وجود این، جنگ ادامه دارد!. چرا او با وجود شکست توانست به جنگ ادامه دهد؟ زیرا تعادل قوا با قوای متفقین به زیان رژیم او برهم خورده بود. اما در خود آلمان، جامعه آلمانی برضد جنگ و رژیم نازیها، دست به جنبش نزده بود. در ایران، مبارزه با جنگ و افشای نقش امریکا و انگلستان و اسرائیل و بر مَلا شدن افتضاحهای اکتبر سور پرایز و ایران گیت و فسادهای بزرگ، تعادل قوا را بسود مردم و به زیان رژیم برهم زد. از این رو، آقای خمینی ناگزیر شد جام زهرآلود قبول آتش بس را سرکشد. هرگاه گروه رجوی، تحت حمایت قوای عراق، وارد عمل نمی شد، بسا رژیم ناگزیر می شد تن به نوشیدن جام زهر دیگری بدهد و ولایت را به جمهور مردم بازگرداند.
 از جمله تفاوتهای کیفی ای که میان حکومت زورمدار با حکومت حقوق مدار وجود دارد، یکی اینست که حکومت زورمدار با ساخت قدرت محور دولت سازگاری دارد اما با مردم صاحب حقوق در تضاد می شود و حکومت حقوق مدار ساخت قدرت محور دولت  را  نمی پذیرد اما مردم حامی او می شوند. از این رو، حکومتهای حقوق مدار با کودتا  برکنار می شوند و حکومتهای قدرت مدار با جنبش همگانی سرنگون می گردند. چنانکه جبنش مردم ایران، مصدق را به نخست وزیری رساند و کودتای 28 مرداد، حکومت او را سرنگون کرد. شرکت انبوه مردم ایران در اولین انتخابات ریاست جمهوری بنی صدر را به ریاست جمهوری رساند و برابر سنجشهای افکار، در روزهای پیش از کودتا، محبوبیت او افزون بر 80 درصد بود. با کودتای خرداد 60 بود که او برکنار شد. بنا براین واقعیت که جهان شمول است، رژیم مافیاهای نظامی  مالی نیز با جنبش مردم ایران از میان خواهد رفت. هم اکنون، ابتکار عمل در دست مردم ایران قرار گرفته است.
     اما این واقعیت، چرا علامت ورود رژیم قدرتمدار به آستانه مرگ است و چگونه ورود رژیم را به این آستانه، اطلاع می دهد؟
3/1-  از این رو علامت ورود رژیم به آستانه مرگی است که از راه تقابل با جامعه ملی و تحمیل خود به این جامعه، استقرار جسته است، نه تنها نمی تواند از شدت تضاد بکاهد بلکه ناگزیر است بر شدت آن بیفزاید. سه کودتا، یکی کودتای رضا خانی و دیگری کودتای 28 مرداد 32 و سومی کودتای خرداد 60،  روند تشدید تضاد رژیم با جامعه ملی را به دنبال آوردند. چرا هیچ یک از سه دولت زورمدار، نتوانستند از شدت تضاد با جامعه ملی بکاهند؟ زیرا هرگاه می خواستند حقوق انسانی ایرانیان و حقوق ملی آنها را رعایت کنند، دست به کودتا نمی زدند. با کودتا، تضاد قدرت با حق تشدید می شود. زیرا قدرت بخاطر مستحکم کردن پایه های خود و نیز در جریان تمرکز، به تجاوزها به حقوق انسان و حقوق ملی می افزاید.
3/2-  تجاوزها به حقوق در همه بعدهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی جامعه ملی به عمل می آیند. از این رو، ابهام از میان بر می خیزد و تضاد دولت قدرتمدار با جامعه ملی همه جانبه و قطعی می شود، در نتیجه خطری که حیات ملی را تهدید می کند، بر همگان ملموس می گردد. غریزه حفظ حیات فعال می شود. در این مرحله است که وجدان جمعی، بر وفق حقوق انسان و حقوق ملی، حکم محکومیت رژیم را صادر و مردم را به اجرای حکم مأمور می کند.
4 -  ساز و کار  تقسیم به دو و حذف یکی از دو، وقتی دایره آن به گرایشهای موجود در رژیم محدود می شود، از گویاترین علامتها بر ورود رژیم به آستانه مرگ است. از دور دوم ریاست جمهوری آقای خاتمی، ساز و کار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، محدود به حدود رژیم شده است: فلج کردن مجلس ششم و حکومت خاتمی که کار را به تحصن «نمایندگان» آن مجلس کشاند و سبب حذف نامزدهای اصلاح طلب از فهرست «با صلاحیت ها» در «انتخابات» بعدی مجلس شد و نیز، در «انتخابات ریاست جمهوری»، حذف نامزدهای «اصلاح طلب» و حتی آقای هاشمی رفسنجانی، با توسل به تقلب وسیع و ناگزیر کردن او به پناه بردن به خدا و، به دنبال رسیدن آقای احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری، حذف وسیع مدیران دستگاه اداری توسط حکومت او و اینک، حذف آقای خاتمی بعنوان نامزد ریاست جمهوری در «انتخابات» ریاست جمهوری.
   این سازو کار علامت روشنی می شود بر ورود یک رژیم به آستانه سقوط وقتی،
4/1 - دافعه رژیم از جاذبه اش بیشتر می شود. به ترتیبی که از سوئی نمی تواند استعدادهای جدید را جذب کند و از سوی دیگر، سازوکار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، آن را از استعدادهائی که دارد، محروم می کند. در خور یادآوری است که رژیم شاه سابق، تا زمانی، توانائی جذب استعدادها و تجدید مدیران خود را داشت. یک نوبت، بهنگام دست زدن به "انقلاب سفید"، حکومت فن سالاران و دیوان سالاران نسل جدید (کانون مترقی که بعد تبدیل به حزب ایران نوین شد)  حزب مردم و نوبت دوم، در سالهای پیش از انقلاب، با تشکیل گروه دانشگاهیان و محققان. اما از آنجا که تمرکز شدید قدرت در شخص شاه سبب محدود شدن عرصه ابتکار و عمل می گشت، جذب نوبت دوم، ناممکن گشت. در برابر، فرار مغزها بود که وسعت گرفت.
     رژیم کنونی، از آغاز تا امروز، همچنان بکاردفع استعدادها است. چند نوبت، موجهای مهاجرت را بر انگیخته است. حکومت احمدی نژاد، با صراحت تمام می گوید: رژیم استعداد ستیز و از جذب استعدادهای جدید ناتوان است. گریز استعدادها از کشور و ناتوانی رژیم از جذب آنها، دو امری هستند که به همان نسبت که ولایت مطلقه فقیه تحقق یافته است، افزایش یافته اند. دفع استعدادها و ناتوانی از جانشین کردن استعدادها با استعدادهای جدید، ادامه حیات رژیم را سخت مشکل ساخته است. بخصوص که
4/2 -  مرکز قدرت در همان حال که بر روی استعدادهای بیرون از رژیم بسته می ماند، در درون رژیم، مجال عمل ناسازگار با ولایت مطلقه خود را، محدود می کند. به ترتیبی که رقابت بر سر تصدی مقامها، بی معنی می شود. «انتخابات» ریاست جمهوری کنونی، فرصتی است برای این که کسی که بیشترین انطابق را با رژیم دارد، «انتخاب» شود. پیشاپیش، معلوم است که نامزدهای دیگر حذف خواهند شد.
5 - گویا ترین علامت نازا شدن رژیم، بمعنای ناتوان شدن از زائیدن و پرورش دادن استعدادهائی است که بتوانند ادامه حیات آن را میسر سازند:
5/1- استعدادی که رژیم کنونی ایران پروریده است، آقای احمدی نژاد است. در حال حاضر، نامزدها همه امتحان داده اند. چهار سال پیش، آقای احمدی نژاد، محصول نیازموده رژیم بود. حال که عامل گسترش اقتصاد مصرف محور، فقر و فساد گستر گشته و در روابط خارجی بر شدت تنش ها افزوده و ایران را به انزوا درآورده و به زیر تحریم اقتصادی آورده و از خود حق راست گفتن و از مردم حق راست شنیدن را سلب کرده است و...، رژیم مافیاهای نظامی - مالی، جانشینی برای او ندارد. از راه گسترش فساد (توزیع پول و افزودن بر حجم دروغ و تقلب در انتخابات) می خواهد او را، برای بار دوم، رئیس جمهوری کند. نه او و نه هیچیک از نامزدهای دیگر، سخن نو بکنار، برنامه عملی که در جامعه امید و حرکت پدید آورد، ارائه نمی دهند. نمی توانند ارائه دهند زیرا:
5/2. هر نامزدی که بخواهد در هریک از چهار بعد واقعیت اجتماعی،  برای مشکلها، راه حلهایی پیشنهاد کند، رویارو می شود با اختیارات مطلقه «ولی فقیه». تمام قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، قلمرو «رهبر» و ورود به آنها ممنوع است. برای مثال، هرگاه در قلمرو سیاسی، بخواهد وعده برچیده شدن سازمانهای سرکوب را بدهد، درجا، فرمانده نیروی انتظامی به او اخطار می کند که این قلمرو، از آن رهبر است. ورود به قلمرو سیاست خارجی، برای مثال بحران اتمی،  ممنوع است زیرا قلمرو «رهبر» است. در قلمرو اقتصاد، سیاست گذاری با «رهبر» است و منافع (رانت ها) از آن مافیاهای نظامی  مالی هستند و تبدیل اقتصاد مصرف محور به اقتصاد تولید محور ناممکن است. در قلمرو فرهنگ، با چماق «تهاجم فرهنگی» که «رهبر» بلند کرده است، هر تدبیری برای بیرون بردن فرهنگ کشور از رکود، ممنوع است. در قلمرو اجتماعی، قائل شدن هر حقی برای زنان و کارگران و معلمان و... با قدرت مطلقه رهبر تضاد پیدا می کند. در نتیجه، اگر هم نامزدها، عقلهای خود را بکار می انداختند، در چهاردیواری سر به فلک کشیده «ممنوعیت ها»، به یافتن چاره ای توانا نمی شدند. این امر که نامزدها در تقدم بخشیدن به حفظ نظام بر یکدیگر پیشی می گیرند، نه تنها به این دلیل است که موقعیت خود را از این رژیم دارند، بلکه به دلیل این واقعیت نیز هست که چون نمی توانند برای انبوه مشکلها که رژیم ساخته است، راه حل پیشنهاد کنند، به «تقدم با حفظ نظام است» توسل می جویند تا ناتوانی مطلق خود را بپوشانند. سخن آقای موسوی خوئینی ها صریح و روشن است:
    « حفظ نظام از اوجب واجبات است، يعنی بايد از برخی واجبات و محرمات (اگر لازم باشد) عبور کرد تا نظام حفظ شود».
    عبور از واجبات، یعنی بجا نیاوردن حقوق و عبور از محرمات، یعنی انجام دادن ناحق ها. پس، برای حفظ نظام ولایت مطلقه فقیه، نقض حقوق (ترک واجب ها) و تجاوز به حقوق (ارتکاب محرمات) را ضرور گشتن، یعنی تضاد حل ناشدنی ولایت مطلقه فقیه با حقوق انسان و حقوق ملی. روشن تر از این ممکن نبود به تضاد قطعی  رژیم ولایت مطلقه فقیه با حق (حقوق انسان و حقوق ملی ) اعتراف کرد. در عمل، کار رژیم ترک حق و ارتکاب ناحق است. برای مثال، از جمله «محرمات» تقلب در انتخابات است. اما بمحض این که «رهبر» به زیر سئوال بردن سلامت انتخابات را ممنوع کرد، آقای کروبی گفت: چون رهبر فرموده اند دیگر در این باره حرف نمی زنم! وقتی در باره تقلب در انتخابات نیز حق ندارند حرف بزنند، با وجودی که «حفظ نظام از اوجب واجبات است»، نامزدها  چگونه بتوانند به مسائل اصلی جامعه و ارائه راه حلها برای آنها بپردازند؟
   «رهبر» مطلق العنانی که مسئله می سازد و اختیار تعیین سیاست های اقتصادی و خارجی و... با او است اما ارائه راه حل ها بر عهده او نیست و رئیس جمهوری و وزیران و مجلس نیز یارای ارائه راه حل ها را ندارند، گرفتار فلج عقلی مزمن و خود عامل آگاهی جامعه از ناممکن بودن حل مسائل توسط رژیمی است که خود آنها را می سازد. وقتی این آگاهی مایه داوری وجدان همگانی و صدور حکم توسط این وجدان شد، جنبش برای جانشین کردن رژیم زورمدار با رژیم حقوق مدار، جنبشی همگانی می شود:

*انحطاط اندیشه راهنمای هر رژیم، علامت قطعی بر میرندگی آن رژیم است:

   علامتها منحصر به علامتهای بالا نیستند. اما این علامتها بیشتر از همه در دسترس همگانی هستند. اندیشه راهنمای هر رژیم، علامت زیندگی یا میرندگی آن رژیم است از جمله به این دلیل که در بردارنده مجموع علامتهائی است که گویای زیندگی یا میرندگی آن رژیم هستند:
 در جریان جنبش همگانی و سازماندهی خودجوش این جنبش، بیان آزادی قائل به ولایت با جمهور مردم و میزان رأی مردم است، شد. در جریان بیگانه شدن «رهبر» با مردم و این همانی جستن او با قدرت، بیان قدرتی که جانشین می شد، از قائل شدن به «ولایت شرعیه» و ولایت فقیه بمعنای نظارت فقیه آغاز کرد و با مدعی ولایت مطلقه فقیه شدن، بیان استبداد فراگیرگشت. بیان قدرتی که ولایت مطلقه فقیه شد، ضد کامل بیان آزادی گشت که در آن،  ولایت جمهور مردم ترجمان دو اصل استقلال و آزادی بود.
2 -  بیان آزادی چون حقوق انسان و حقوق ملی را در بر می گرفت، جامعه ملی را به توحید می خواند. ارتشیان و اداریان را از توحید ملی بیرون نمی نهاد. در جریان جدا شدن «رهبر» از حقوق انسان و حقوق مردم و یگانگی جستن با قدرت، اصل بر تضاد دولت با حقوق انسان و نیز حقوق ملی شد. پاسداری از انقلابی که ملت ایران به انجام رسانده بودند، به سپاه و کمیته و دادگاه انقلاب، سپرده شد. از این زمان، تضاد قدرت (= زور) با حق، آغاز و سرانجام، این تضاد، با گفتن «35 میلیون نفر بگویند بله من می گویم نه»، قطعی شد:  یکی در برابر همه، همان تعریفی است که زور دارد.
3 -  تقدیس خشونت بیانگر از خود بیگانه شدن بیان آزادی در بیان قدرت گشت: در جریان انقلاب، گل در برابر گلوله قرار گرفت. بتدریج که قدرت بدستان از حقوق انسان و حقوق ملی بیگانه و با قدرت یگانه می شدند، کینه پروری و خشونت گستری، صفت «اسلام انقلابی» گشتند. بدیهی است یکی در برابر همه که تعریف زور است، نمی توانست زور را روش اصلی دولت زورمدار نگرداند. تبلیغ خشونت و تقدیس آن از مرزهای ایران فرا رفت و سرزمینهای اسلامی و خارج از آن را فرا گرفت.
4 -  اسلامی که در جریان انقلاب، بیان آزادی و ترجمان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و در بردارنده حقوق انسان و حقوق ملی می گشت،  با بیگانه شدن استبدادیان از مردم و یگانه شدن با قدرت، مقدم بر استقلال و آزادی و حقوق انسان و حقوق ملی (اسلام مقدم بر بقای کشور است)، تهی از حق و پر از زور گشت و محتوای مبهمی جست که هنوز که هنوز است نه معلوم که «اسلام عزیز» چیست. تنها معلوم این اسلام، تقدم  بخشیدن و تقدیس خشونت است.
5 -  بیان آزادی که در جریان انقلاب، تبعیض ها را الغاء می کرد،  در جریان نماد قدرت گشتن «رهبر» و دستیاران او، جای به بیان قدرتی می داد که تبعیض ها را از پی یکدیگر برقرار کند: بیان قدرت، جریان تحول به مرام استبداد فراگیر را با تبعیض بسود «روحانیان» و تبعیض به زیان زنان آغاز و با تبعیض بسود «مکتبی» ها پی گرفت. تا که امروز تبعیض ها بسود «خودی ها» و «پاسداران» و «اصول گرایان» و به دنبال آنها، تبعیض های دینی و قومی و فرهنگی برهم  افزوده گشته و رشته های پیوند ملی را گسسته و حیات ملی را به خطر انداخته است.
6 -  بهنگام پیروزی انقلاب، صدور انقلاب، صدور روشی که شرکت همگان در جنبش و خشونت زدائی بود و صدور اندیشه راهنمائی که بیان آزادی بود، بشمار بود. با بیگانه شدن عقول «رهبر» و دستیاران او با بیان آزادی و تکوین بیان استبداد فراگیر، صدور انقلاب در صدور خشونت و ترور ناچیز شد. تنها ایرانیان مخالف رژیم در بیرون از مرزهای ایران نبودند که ترور می شدند، بلکه در هرجا که رژیم توانسته است، جنبش همگانی را با خشونت سازمان یافته جانشین کرده است. کار بیان قدرت ضد استقلال و آزادی و حقوق انسان بجائی رسید که امروز، «انقلاب مخملی» را جرم می شناسد و دست آویز«تدارک انقلاب مخملی»، سرکوب مخالفان خشونت گستری رژیم گشته است.
7 -  همان سان که خشونت زدائی، ذاتی بیان آزادی است، خشونت گرائی، ذاتی بیان قدرت است. به همان اندازه که بیان آزادی در بردارنده روشهای چگونه زیستن و به زندگی برانگختن است، بیان قدرت در بردارنده روشهای چگونه مردن و چگونه میراندن است. در جریان انقلاب، دلیل انقلاب، احیای حیات ملی و برخورداری ایرانیان از زندگی در استقلال و آزادی بود. در جریان گرایش از توحید با مردم، به، تضاد با مردم،  ملت، صفت «شهید پرور» جست. در جنگ 8 ساله، نسلهای جوان دو کشور تباه شدند. حیات انسان بی قدر گشت تا بدانحد، که «قاضیان شرع» زندانیان را کشتار کردند و توجیهشان این بود که اعدام شدگان اگر بی گناه باشند، به بهشت می روند. و یا بهنگام سرکشیدن جام زهرو تن دادن به متارکه، به نوجوانانی که از جبهه باز می گشتند، می گفتند: دربهای بهشت بر روی ما بسته شد چرا که جنگ پایان یافت!. اینک، بیان قدرتی که راهنمای ولایت مطلقه فقیه است، از روشهای به زندگی برانگیختن هیچ ندارد. اما از روشهای به مرگ برانگیختن پر است.
 بیان آزادی، ترجمان واقعیت ها است و به انسان امکان می دهد واقعیت را همان سان که هست ببیند. با رها کردن این بیان و اتخاذ بیان قدرت، رابطه با واقعیت، جای به رابطه با مجاز می سپارد. از این رو، استبدادیان، در جریان زورمداری، با واقعیت ها بریدند و کوشیدند مردم را از دنیای واقعیت ها به دنیای مجازها ببرند. بهمان نسبت که بیان قدرت بیان استبداد فراگیر می شد، نیاز به مجازها نیز بیشتر می گشت: از پیدا شدن دست غیبی که در جنگ نقش پیدا کرد تا  «هاله نور» که آقای احمدی نژاد را بهنگام ورود به سالنی که سران کشورهای عضو مجمع عمومی سازمان ملل، در آن گرد آمده بودند، از اداره مجلس آقای احمدی نژاد با دانشگاهیان و دانشجویان دانشگاه کلمبیا، توسط امام زمان (بنا بر ادعای او)، تا تمامی مردم دنیا در حسرت یک لحظه زندگی در فضای آزاد ایرانند، از رشد مثبت اقتصاد ایران در حالی که اقتصادهای صنعتی رشد منفی می کنند!، تا خفت ملی که ایران استبداد زده امروز بدان گرفتار است و آقای خامنه ای آنرا عزت ملی می خواند، همه و همه، گویای شدت از خود بیگانه شدن بیان آزادی در بیان قدرت هستند.
9 -  بیان آزادی، ترجمان آزاد شدن نیروهای محرکه و بکار افتادن آنها در رشد انسان و عمران طبیعت است. در دوران مرجع انقلاب ایران، «ایران سبز» شعار خدمتگزاران به مردم بود. در جریان مقابله با رئیس جمهوری منتخب مردم -که شعارش «عقلها را آزاد و خلاق کنیم تا بازوان در بنای ایران مستقل و آباد بکار افتند» بود - ، استبدادیان «بازوان پر از انرژی جوانان را می باید بکار می انداخت تا با ضربتی، موانع را از پیش پای اسلامی کردن ایران بردارند» را شعار خود کردند. گروگانگیری، انقلاب دوم و بزرگ تر از انقلاب اول و محاصره اقتصادی و جنگی که به دنبال آورد نعمت گشت و «همه کس و همه چیز در خدمت جنگ»، میزان تخریب نیروهای محرکه را به حداکثر رساند: فراری دادن مغزها که حاصل سرمایه گذاریهای جامعه در طول یک قرن بودند و فراردادن سرمایه ها و بکار جنگ گرفتن یک نسل، ایران و درآمد نفت، تخریب سازمان یافته نیروهای محرکه شد. تخریبی که از جنگهای 30 ساله (از پایان عمر سلسله صفوی تا استقرار سلسله قاجاریه) بدین سو، ایران به خود ندیده بود. از فردای جنگ، جریان تخریب همچنان ادامه یافته است: گسترش اقتصاد مصرف محور و هزینه کردن 270 میلیارد دلار در مدت 4 سال حکوت احمدی نژاد و فرار مغزها و سرمایه ها و بی محل شدن دانش و فن در اقتصاد مصرف محور و...
     بدیهی است که تخریب سازمان یافته نیروهای محرکه توجیه می خواهد و این توجیه حاصل انطباق اندیشه راهنما  با تخریب روز افزون است: دولت ولایت مطلقه فقیه می باید زمینه را برای حضور حضرت مهدی (عجج) فراهم کند!. این همان باور دیرین است که، بنابر آن، ویرانی بر ویرانی و فساد بر فساد  افزودن، سبب می شود، زمان ظهور امام زمان نزدیک بگردد.  و نیز، «ایران قدرت منطقه» گشته است، نیز بکار توجیه تخریب نیروهای محرکه می آید. بدیهی است، ایران فرصت آن را یافته است که توانائی از سر گیرد و در جهان صاحب نقش بگردد، اما تخریب نیروهای محرکه سوختن این فرصت است و توان از ایران می ستاند.
10 -  بیان آزادی افق اندیشه و عمل انسان را باز می کند و به جامعه امکان می دهد نظام اجتماعی خود را باز و عرصه فعالیت نیروهای محرکه بگرداند. به یمن این بیان، از جمله، تدابیر اقتصادی سنجیده و بکار برده شدند تا که اقتصاد مصرف محور جای به اقتصاد تولید محور بسپارد. قلمروهای مختلف سیاسی و اقتصادی و اجتماعی (آزاد و حقوق مند شناختن زن و برداشتن مرزهای قومی و ایلی و... ) و فرهنگی،  فراخناهای خلاقیت انسان گشتند. اما با گرایش به استبداد، بیان قدرتی که در کار می آمد، «اقتصاد را مال خر» می شناخت و فعالیت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ناسازگار با ولایت فقیه را که در سیر به ولایت مطلقه بود، ممنوع می گرداند. به ترتیبی که نه تنها دستیاران «رهبر» را از هرسو محدود می کرد و می کند، بلکه نظام اجتماعی را نیز زندان ایرانیان می ساخت و می سازد. توجیه گر زندگی در این زندان، ترسها هستند. از این رو،  وقتی بیان قدرت، توجیه گر یکی در برابر همه (ولایت مطلقه صاحب اختیار جان و مال و ناموس مردم) گشت، مجموعه ای از ترسها، فراخنای زندگی را به تنگنائی بدل کرده است که، در آن، ایرانیان نه زندگی که مرگ تدریجی را روش کرده اند.
11  بیان آزادی، استقلال و آزادی انسان را بدو باز می گرداند و این انسان، توان خود برانیگختن را باز می جوید. با جانشین کردن ولایت فقیه و روی نهادن آن به ولایت مطلقه، خود برانگیختن جای به «رهبر» بر انگیختن می سپارد: انقلاب را جمهور مردم، بدون اطلاع و اجازه آقای خمینی کردند. از زمانی که بیراهه قدرتمداری، را خمینی در پیش گرفت،  بنا بر تاریخی که جعل استبدادیان است، مردم به فرمان او انقلاب کرده اند!. به استناد این جعل، استبدادیان خرافه ای ساختند که بنا بر آن، عمل به رأی خود موجب رفتن به جهنم می شود اما عمل به دستور «رهبر»، حتی اگر دستور ارتکاب گناه باشد، سبب رفتن به بهشت می شود. در حال حاضر، بزرگ ترین و مرگبار ترین ترس ها، ترس از خود برانگیختن و ابتکار است. بیان قدرتی که توجیه گر این ترس است،  قدرت «رهبر» را صالح و عمل مخالف با او را طالح، می شناسد.
12  بیان آزادی دانش محور و عقل آزاد پرور است. بیگانه کردن آن بیان در بیان قدرت، با جانشین کردن علم با ظن و قدرتمدار کردن عقل و ترویج خرافه ها، میسر می شود. از این رو، به تدریج که قدرت میل به یافتن صفت مطلق می کند، از علم خالی تر و از ظن پر تر، از  مراجعه به عقل آزاد نا توان تر و به بخت و اقبال و خرافه راغب تر می شود. چرا که انسان غافل از توانائی و ترسان از ابتکار و در بند نیاز، تقدیر قدرت را بر تدبیر انسان مقدم می کند و بسا از تدبیر می ترسد و به انتظار تقدیر می نشیند. از این رو است که در جریان از خود بیگانه شدن بیان آزادی در بیان قدرت و انحطاط این بیان در ولایت مطلقه فقیه، تقدم تقدیر قدرت بر تدبیر انسان، مطلق گشت: از هرچه دشمن گفت می باید وارونه آن کرد (قول آقای خمینی )  تا  «ما مأمور به ادامه جنگیم» و از آن، تا «سرکشیدن جام زهر» پذیرفتن قطعنامه شورای امنیت و از آن، تا بحران اتمی، به روشنی، گزارش می کنند که پندار و کردار حاکمان، یکسره واکنش، یعنی ترجمان تقدم تقدیر قدرت بر تدبیر انسان است. 
13 -  بنا بر بیان آزادی، دلیل هر عمل در خود آن عمل است. هر عمل آزاد، بیانگر استقلال عمل کننده نیز هست. در جریان باز سازی استبداد، بیان قدرتی جانشین می شد که دلیل هر عمل را در بیرون آن و عمل را ترجمان قدرت آمر بر عمل کننده می شناخت: دلیل ولایت مطلقه فقیه  که چیزی بیشتر از شرک است زیرا «رهبر» را نماد قدرت (= زور) می کند که حتی می تواند توحید را نیز تعطیل کند -  نه در خود نظر که در قول آقای خمینی است. گرچه گروگانگیری نقض استقلال ایران از رهگذر محور کردن قدرت امریکا در سیاست داخلی و خارجی ایران بود، اما چون آقای خمینی آن را انقلاب دوم می خواند، دیگرکسی نباید دلیل حق یا ناحق بودنش را در خود آن بجوید. جنگ که ناقض حق حیات و حق صلح و دیگر حقوق انسان و حقوق ملی است، نعمت شد. زیرا آقای خمینی آن را نعمت خواند. کسی حق چون و چرا در باره جنگ و ادامه آن نداشت. وقتی هم آقای خمینی جام زهر سر کشید، چون و چرا کردن را بر همگان ممنوع کرد. و... و تا امروز، به کسی اجازه داده نشده است. در باره «اتم»، دلیل را در کاری  بجوید که مردم حق اطلاع از چند و چونش را نیز ندارند. دلیل حقانیت آن قول «رهبر» است.
     و چون قول «رهبر» فصل الخطاب است و او است که سیاست های داخلی و خارجی و اقتصادی و... را معین می کند، در دستگاه دولت، هیچ مقامی استقلال عمل ندارد. زیرا بنا بر ولایت مطلقه، رهبری از آن «رهبر» است. از این رو است که هر بیان قدرتی، بمیزانی که به بیان قدرت فراگیر نزدیک می شود، عامل تعطیل اندیشه و سرانجام عدم اندیشیدن می گردد. «رهبر» و دستیاران او نیز توان اندیشیدن از دست می دهند. چرا که ولایت مطلقه فقیه، در امر و نهی ناچیز می شود و تابعیت از آن، محلی برای اندیشیدن باقی نمی گذارد.  از این رو است که نزدیکی و دوری هر رژیم را از مرگ، اندیشه راهنمای آن بدست می دهد
14 -  امور واقع بالا  ما را از این واقعیت آگاه می کند که اصل راهنمای بیان آزادی، موازنه عدمی است. ترجمان این اصل، در چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، توحید است: ولایت جمهور مردم، برخورداری برابر همگان از امکانها و از میان برخاستن تبعیض ها و... ترجمان توحید اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی هستند. بیگانگی با بیان آزادی، آغاز می گیرد با جانشین کردن ثنویت به جای توحید: دو گانگی رهبر با جامعه و یگانگی او با قدرت. با صدور حکم نخست وزیری آقای مهندس بازرگان، آقای خمینی خویشتن را به جریانی سپرد که او را تا دم زدن از ولایت مطلقه فقیه،  برد. بر هر ایرانی و غیر ایرانی است که در این دو گانگی تأمل کند: این دو گانگی، دوگانگی قدرت با انسان بمثابه حیات حقوق مند است. آقای خمینی نیز، بمثابه انسان، قربانی این دو گانگی و آلت فعل قدرت فعال مایشاء شد. اصل اطاعت مطلق از قدرت، اصلی نیست که «رهبر» از آن مستثنی باشد. همانطور که آقای خمینی خود گفته است، ولایت مطلقه فقیه مقدم بر احکام دین و مسلط بر آنها است. بقول آقای موسوی خوئینی ها، بنا بر ضرورت، واجبها را می باید ترک و حرامها را می باید مرتکب شد. بیان قدرتی که عمل نکردن به حق و عمل کردن به ناحق را توجیه می کند و فزونی گرفتن ناحق ها که به عمل در می آیند را، بخاطر «حفظ نظام» واجب می گرداند، در حقیقت،  زندگی است که حرام و مرگ است که واجب می کند. رژیم نیز خود محکوم به این حکم است. از این رو، میزان ناحق ها که واجب می شوند(دروغ، نیرنگ، خشونتها، تجاوزها به حقوق و...) ما را از نزدیک شدن رژیم به آستانه مرگ آگاه می کند.
15  بیان آزادی در بیان قدرت از خود بیگانه می شود وقتی تغییرهای بالا را می کند. مجموعه این تغییرها، رهبری همگانی (ولایت جمهور مردم) را با رهبری یک فرد جانشین می کنند. این فرد، نماد قدرت (= زور) و یا راست بخواهی آلت قدرت می شود. چرا که نیروهای محرکه را از زندگی می ستاند و به زور مرگ آور بدل می کند و بدان نقش اول را در هر چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و نیز در رابطه با طبیعت می دهد. در نتیجه، جهت عمومی را از زیندگی به میرندگی تغییر می دهد.
     بدین قرار،  هر بیان قدرتی  مجموعه ای از اجزاء است که در خود، نظام اجتماعی یک جامعه و بنا بر این، رهبری و روش اصلی او و جهت و هدفی که نیروهای محرکه پیدا می کنند، یعنی اندازه ویران شدن و ویران کردن این نیروها را  شفاف، گزارش می کنند. بیان قدرت راهنمای ولایت مطلقه فقیه، میزان تخریب را بدانحد افزایش داده است که میان ادامه حیات ملی و ادامه حیات رژیم، تضاد قطعی پدید آورده است. آن قول که می گفت: بخاطر اسلام چه باک اگر ایران از میان برود، امروز، بیانگر تضاد عینی حیات ملی و حیات رژیم گشته است. جنبش برای نجات حیات ملی دیگر امری نیست که بتوان از قیام به آن طفره رفت. از این دیدگاه است که می باید، در تحریم «انتخابات» نگریست و آن را اظهار عزم ملی به بازجستن راه زندگی دانست و کرد.
     در حقیقت، با این که رژیم در آستانه مرگ است، اما ماجرای مرگ سلیمان و ترس مردم از نزدیک شدن به او، حتی برای تحقیق از زنده یا مرده بودن او، به ما می گوید: هرگاه جامعه ای بر ترس های خود غلبه نکند، رژیم در آستانه مرگ می تواند همچنان ریشه های حیات ملی را بخشکاند. در نوبتی دیگر، به این امر و دو پرسش دیگر می پردازم.