تفکرات دیروز و امروز زور پرستان پهلوی طلب: ١- جبر رژیم ولایت فقیه را می خواهند با جبر از میان ببرند. این جبر را نتوانسته اند از بین ببرند و کلاف سر در گمی از جبرها ساخته اند و بنابراین سعی در ماسک کشیدن بر این تفکر ورشکسته، با شعارهای بی محتوا یا کم محتوا را دارند. چرا بی محتوا و یا کم محتوا؟ زیرا در این سی و اندی سال گذشته کار تئوریک لازم را انجام نداده اند و عقب افتاده اند. عصبانیت و حسادت روشنفکری اینگونه پهلوی طلب ها نیز همین عقب افتادگی و عقدهٔ حقارت است. ٢- خواهان پایان دادن به جبر مادون ها(مثال: مسلمان ها، عربها، مردم نادان، انقلابی های ١٣٥٧، ...) با جبر برتر ها هستند. هدفشان از این جنگی که می تواند بس خونین و ویرانگر باشد، ایجاد فضای حیاتی و رهبری در ایران است. ٣- نیفتادن در بند جبر اسلامیست ها و کمونیست ها با توسل به جبر دیکتاتور مصلح و استبداد سیاسی-نظامی رضا شاهی. ٤- رهائی یافتن از جبر عقب افتادگی با جبر رشد، از جبر کهنه با جبر نو، از جبر فرهنگ دینی با جبر فرهنگ علمی از طریق استبدادهای نظامی یا غیر نظامی نوگرا. این مستبدهای پهلوی طلب بنا را بر این دارند که ایرانیان عقب افتاده و نفهم و مادون و ... را ولو به زور، تا مغز استخوان غربی کنند. ٥- آسودن مردم از جبر دین با جبر بی دینی. فراموش می کنند که فرح پهلوی با همکاری حسین نصر برنامهٔ اسلامی کردن رژیم پهلوی را دنبال می کردند تا رژیمی شبیه رژیم مراکش را ایجاد کنند( اسماعیل نوری علاء در این باره مطلب نوشته است). ٦- گریبان رهانیدن از جبر انیران با جبر سلطنت استبدادی که همچنان اسباب توجیه استبداد رژیم ولایت فقیه است. ٧- خلاص کردن انسان از جبر آخرت و جبر خدا و زهد و عوام فریبی، با جبر دنیا و تقلید و مدرنیزاسیون تقلیدی و مصرفی. ٨- پایان دادن به جبر اسلامی و کمونیستی با جبر سرمایه داری. حاصل تمامی این تفکرات جنگ ویرانگری بوده یا جنگ و ویرانگری می شود. مولوی دریافته بود که ایرانیان تجربه های بس ویرانگر و مرگ باری را تجربه کرده اند و سرود: خون، خون را نمی شوید. اما مثلث زور پرست رژیم ولایت فقیه، پهلوی طلب، استالینیست ها و سازمان مجاهدین خلق، هنوز این تجربه را رها نکرده اند و با حرکات و رفتار خود بصورت روزمره خاطر نشان می سازند که جبر و خشونت را با جبر و خشونت پاسخ دادن، راه حل می دانند. نمی دانند که از جبری به جبری دیگر، ناکامی بزرگتر ببار می آورد. چرا؟ نه تنها باید چرائی آن را بدانیم، بلکه باید شنیده و خوانده را به تجربه بگذاریم و از صحت چرائی مطمئن شویم. اما پاسخ سوأل چرا جبر با جبر از میان نمی رود، بلکه آدمیان را گرفتار پویائی جبر می کند: ١- پیش از عصر ما نیز می دانستند، زور، هر روز، یک ویرانی ببارمی آورد . و اگر بخواهیم زوری را با زوری دیگر از میان ببریم، ویرانی را دو چند و بیشتر می کنیم. از این رو، وقتی راه دیگری جز جنگ نمی ماند، دو جنگ شدنی بودند: الف- جنگی که زور دشمن را با زوری ویران ساز تر و مرگ آفرین تر پاسخ می داد. ب- جنگی که به خنثی کردن زور دشمن بسنده می کرد. ٢- پیشتر باور عمومی بر این بود که کنش، مساوی واکنش است. اما اینک می دانیم هر عملی موجود فعالی می شود و پیوسته بر خود می افزاید. بنابراین جبر جدید، جبر قدیم را جذب می کند و بر توان و شدت ویرانگری خود می افزاید. استبداد ولایت فقیه و ملاتاریا، استبداد پهلوی ها را جذب کرده و بر توان و شدت ویرانگری و مرگ آوری خود افزوده است. در زندگی روزمرهٔ خانوادگی و شخصی نیز همین مکانیسم را می توانیم بیابیم. اگر پدری به مادری زور بگوید و مادر مقابله به مثل کند، میزان عصبانیت یکدیگر را بالا می برند و اگر جریان را قطع نکنند، کار به فاجعه ای جبران ناپذیر می کشد. ٣- اگر کسی به کسی زور بگوید، و طرف مقابل تسلیم شود، پویائی زورگوئی را در زورگو پدید می آورد. جبارانی را که در جهان، الگوهای ویران سازی و مرگ آوری شده اند را مردمانی ساخته اند که تسلیم استبداد شده اند و خود را بسان آلت، در اختیارشان گذاشته اند. اگر مستبدان ما از خود بپرسند چرا رشد نمی کنند و چرا جامعه های ما واپس می روند، بدین واقعیت پی می برند که زور، زور گو را بیشتر تباه می کند و جامعه ای که در آن، مردم و زنان رشد نمی کنند، واپس می رود. از خود بپرسیم پویائی زورگوئی چگونه بوجود می آید؟ پرسشی که پاسخ دقیق می طلبد: ٤- جذب شدت جبر پیشین در جبر پسین از آن رو، پویائی زورگوئی را پدید می آورد که جبر پیشین با استقرار جبر پسین از میان نمی رود. خواه وقتی هر دو جبر فعال هستند و چه زمانی که جبر پیشین منفعل و کارپذیر می شود. زیرا جبر پسین برای جذب جبر پیشین ناگزیر است دائم نیرو را به زور برگرداند و بکار ببرد. اما پویائی زور گوئی تنها حاصل بلعیدن جبر پیشین نیست. قدرتی که از رابطهٔ دو جبر ( مطیع و مطاع) پدید می آید، یا باید بر خود بیفزاید و یا تن به انحلال بدهد. پویائی زورگوئی اینسان پدید می آید. برای رهائی از فرمان این قانون چه باید کرد؟ این سه پرسش، سه پاسخ از سه مرجع یافته است: دین، عرفان، علم. این سه بر مدار رابطهٔ عقل با دل، این یا آن نقش را جسته و این یا آن رابطه را با یکدیگر پیدا کرده اند: به این باورها توجه کنید: عقل با طبیعت و پدیده های آن، بنابراین، با ضرورتها سر و کار دارد. از راه تأمل در اضداد، به شناسائی توانا می شود. پس به قولی، عقل، بنابر سرشت خود، دیالکتیکی می اندیشد و به قول دیگری عقل با ثنویت ملازم است. نتیجه اینست که به کار عقل، نمی توان آزاد شد. اما دل از بند ضرورت آزاد است و سرو کارش با هستی نامحدود و رها از اضداد است دل می توان راهبر آدمی به آزادی بگردد. بر این باورها، دل با عقل این رابطه ها را پیدا کردند: الف- اختیار را باید به دل سپرد. عقل مدعی است و نباید ادعایش را به دل راه داد. ب- رهبری با عقل است. عقل که به فرمان خدا عمل کرد، دل نیز اطمینان می جوید. ج- اختیار را به دل و عنان عقل را نیز بدو باید داد. د- عرفان و دین باطل گویند و اختیار عقل را است. بر هر یک از این چهار حکم، رابطه ای میان دین و عرفان و علم پدید آمده است: ١- طریقت حق و شریعت باطل است و بعکس. ٢- عرفان حق و شریعت شمع طریقت است. ٣- عرفانی که با دین یکی است و دینی که با عرفان یکی است، دین و عرفان واقعی هستند. ٤- عرفان معرفت راستین است و علم ساختهٔ عقل و عامل فریب است. ٥- عرفات معرفت راستین و علم پایبند ضرورت ها هستند. با وجود این عرفان می تواند علم را بخدمت گیرد. ٦- عنان عرفان را باید به علم سپرد، زیرا دل بدون علم به عقل کور می ماند. ٧- دین حق و علم راستین یکی هستند و معرفت غیر دینی باید تابع معرفت دینی باشد. ٨- معرفت دینی علم نیست، خیال و خرافه است و سرنوشت نزاع علم و با دین، در مدرسه ای که علم می آموزد، معین می شود. با فهرست کردن این جبر ها و این رابطه ها، گردهٔ تاریخ روابط دین و عرفان و علم در اختیار خوانندگان قرار گرفت. این نظر یک دوستدار آقای بنی صدر است که اکثریت قریب به اتفاق این نظر را از کتاب عدالت اجتماعی ایشان بر گرفته است. با شناخت تمامی این جبرها و زور ها و روابط، آقای ابوالحسن بنی صدر و دوستداران ایشان محیط بر این افکار هستند و افکارشان از جنس دیگری که به آن بیان خلاص شده از جبرها یا بیان آزادی گویند، می باشد. آقای بنی صدر و ما دوستداران ایشان طرفدار تقدس زدائی و اسطوره زدائی از هر نهاد دینی و مرامی و قیم و بت و رهبر کاریسماتیک و دیکتاتور صالح و ... بوده و تمام دین ها و مرام ها را قدرت مدار و مردود می دانیم بجز یک مرام که باقی می ماند. این مرام مجزا، دین یا مرام ذات انسانی است. این مرام ذات انسان را دین یا مرام آزادی می گوئیم. این مرام با بود ها و قواعد ذاتی سروکار دارد که به آنها حق ها می گوئیم. ما معتقدیم که تمام ادیان توحیدی از جمله اسلام، در ابتدا همین دین یا مرام ذات انسان بوده اند. این دین یا مرام توحیدی از آدم تا آخر دنیا یکی بیش نیست. با گسترش معرفت انسان، برداشت های جدیدتر و کاملتری از اصول ثابت و عام (=حقوق انسان و طبیعت و اجتماع) پدید می آید. این دین ذاتی انسان یا دین آزادی، دین صلح است و بنابراین خشونت و جنگ را با خشونت زدائی خنثی می کند. یعنی چه؟ قرآن جواب این سوأل را بصورت شفاف برای کسانی که اصول راهنمای قرآن را می شناسند داده است . برای کسانی که این اصول راهنما را نمی شناسند، قرآن و از جمله خشونت زدائی قرآنی شفاف نیست. این اصول در کتاب اصول راهنمای اسلام بدقت تشریح و بیان شده است. این کتاب در تمامی کشورهای اسلامی سانسور است. خشونت زادئی بمعنی اعتراض و مقاومت کردن در مقابل هر تجاوز به حقوقی بلافاصله بعد از تجاوز است. تمام روش های افشاگری، ترس زدائی، ابهام زدائی و ضد اطلاعات زدائی، خرافه زدائی، اسطوره و بت زدائی، نافرمانی مدنی، تحریم، تظاهرات، مقاومت های اجتماعی از جمله اعتصاب، دموکراتیزه کردن نهادهای انسانی و اجتماعی،... خشونت زدائی هستند. در صورتی که چهاردیواری زور و سانسور کامل شد، تنها در حدّ رفع زور در مقام دفاع می توان از خشونت، جنگ، مقابله استفاده کرد. خشونت ها و جنگ ها و مقابلات پیشگیرانه در این روش خشونت زدائی بکلی مردود هستند. قرآن تمامی این روش های خشونت زدائی را می آموزد. هیچ یک از کشتن ها و جنگهای آمده در قرآن تعرضی نیستند و بدون استثناء در مقام دفاع به خنثی کردن جنگ و تعرض مربوط می شوند. بدلیل ناآشنائی مترجمان قرآن با اصول راهنمای توحیدی قرآن، و عدم تسلط بر زبان عربی، ترجمهٔ بسیاری کلمات و ارتباط آن با آیه و سوره و با آیه ها و سوره های دیگر درک نشده و در مواردی کاملاً وارونه فهمیده شده است. بعنوان مثال موضوع برابری زن و مرد در خلقت که در آیهٔ یک سورهٔ نساء بوضوح بیان شده، منجر به درک این مترجمان در درک آیهٔ ٣٤ نساء نشده و ترجمهٔ ضرب بجای تحرک بخشيدن، کتک زدن فهمیده شده است. از بین بیش از ٨٦ معنی مختلف کلمهٔ ضرب در عربی، کتک زدن انتخاب شده است. کلمهٔ قتل هم که معانی فراوانی دارد از همین سرنوشت برخوردار شده است.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire