این ویدئو برای ایرانیان خارج از کشور تهیه شده و لزوم کار بر روی رفتار های فردی و اجتماعی را توضیح می دهد:
برای من این مسأله خیلی جالب بود، از این جهت که شاید برای اولین باری بود که من دیدم که یک نقطهٔ مشترک بین همهٔ ما ها که می تواند همه را دور هم جمع بکند، می تواند همان ایرانی بودن و ایرانیت باشد، و دلسوزی ای که همهٔ ما برای کشور عزیزمان داریم، و این می تواند نقطه ای باشد که همهٔ ما را دور هم جمع بکند و یک نقطهٔ مشترک دیگری که بین همهٔ ما هست این است که ما همه مهاجریم و همهٔ ما شاید با یک هدف تا حدودی نزدیک به هم مهاجرت کردیم. همهٔ ما برای زندگی بهتر مهاجرت کردیم، برای امکان بهتری شدن و امکان بهتری بود و ساختن جامعهٔ بهتر برای خود ما، مهاجرت کردیم. اینها نقاط مشترکی هست که می توانم بگویم کم و بیش بین همهٔ ما هست، و همین مسأله می تواند به ما کمک بکند که دور هم جمع بشویم و حالا در جهت اینکه از این نقطه شروع کردیم و می خواهیم به آن نقطه برسیم که حالا جامعهٔ بهتری را برای مردم ایران [پدید آوریم]. چکار می توانیم بکنیم که هموطنان ما در ایران زندگی بهتری داشته باشند؟ البته من اصلاً قصد سخنرانی ندارم و آنچیزی هم که در نظم بود اینکه ما می خواهیم اینجا یک تبادل نظری داشته باشیم و دوست ندارم که صحبت های من حالت-فرم سخنرانی داشته باشد. ولی حالا چند تا نقطه نظر دارم، می خواستم در موردش صحبت بکنم. از نظر من مهمترین کاری که ما بعنوان یک مهاجر، بعنوان کسانی که آمده ایم اینجا زندگی بهتری را داشته باشیم و آدم های بهتری باشیم، این است که قبل از هرچیز به خودمان کمک کنیم. قبل از اینکه بخواهیم برای مردم ایران کاری بکنیم، برای خود ما که اینجا هستیم، کاری بکنیم. شاید برای همه ما این سوأل مطرح می شود که چگونه می توانیم به خودمان کمک بکنیم و این کمک کردن به خود ما چه کمکی می تواند به مردمی که در ایران هستند، بکند؟ ببینید، ما که در ایران بودیم، شاید آنکسی می خواستیم، نبودیم، همیشه این دلیل را می آوردیم، می گفتیم که بدلیل اینکه فضا فراهم نیست، سیستم اینجور است، جامعه اینجور است، قوانین آن جور است، ما نمی توانیم آنی که می خواهیم، باشیم. بنابراین اگر برای ما فضا فراهم باشد، ما می توانیم آدم های بهتری باشیم، ما می توانیم آدم های سالم تری باشیم، ما می توانیم خانواده بهتری داشته باشیم، ما می توانیم بچه های بهتری را تربیت بکنیم، ما می توانیم زن و شوهرهای بهتری باشیم، ما می توانیم جامعه بهتری داشته باشیم، ما می توانیم همسایه های بهتری باشیم، ما می توانیم شهروندهای بهتری باشیم. بخاطر همین تصمیم گرفتیم و آمدیم در جامعه دموکرات و آزاد. حالا ما سی سال است که پا شده ایم و آمده ایم اینجا. در سراسر جهان پخش شده ایم. آمده ایم برای زندگی بهتر. برای آدم بهتری شدن. ولی انصافاً من سوأل می کنم: آیا مایی که آمدیم بیرون، آدم های بهتری واقعاً شده ایم؟ آیا زندگی های ما بهتر شده اند؟ آیا روابط ما با اعضای خانواده ما بهتر شده است؟ آیا ما آدم های دموکراتتری شده ایم؟ آیا راحت تر همدیگر را می پذیریم؟ آیا حاضریم همدیگر را تحمل بکنیم؟ چقدر حاضریم همدیگر را تحمل بکنیم؟ بزرگترین انتقادی که شاید ما به سیستم ایران داریم این است که چند تا خصوصیات مشخص می شماریم، می گوییم سیستمی که بر ایران حاکم است یک چند تا ویژگی مشخص دارد: یکی اینکه آدم های متعصب، تنگ نظر، و افرادی که دارای دیدگاه حذفی هستند، آمده اند، حاکم شده اند بر ایران. درست است؟ دیگر اینکه می گوییم این آدم ها معمولاً برای رسیدن به هدفشان از هر وسیله ای استفاده می کنند. اینها از نام ایران سوء استفاده می کنند و چیزی که برایشان مهم نیست، ایرانیت و ایرانی بودن است. بنابراین هر کاری می کنند، ولو اینکه نام ایران مثلاً خیلی هم تخریب بشود و جایگاه بدی هم در سطح بین المللی داشته باشد. دیگر اینکه دچار خود بزرگ بینی هستند و خودشان را بهتر از بقیه می بینند، خصومت و دشمنی را رواج می دهند، و سعی می کنند بجای اینکه مردم را بهم نزدیک کنند، از هم دور کنند. یعنی یک حالت واگرایی بجای همگرایی. و برای رسیدن به هدفش، سیستم ایران از راههای ساده استفاده می کند برای رسیدن به منافعش. درست است؟ این خصوصیاتی هست که ما برای سیستم ایران می شماریم. سوأل من اینست: آیا مایی که در کانادا هستیم، یک کامونیتی[community=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ١٢٠ هزار نفری، ٢٠٠ هزار نفری، هر چقدر، آیا همین کارها را اینجا نمی کنیم؟ خود ما با خود ما؟ شمایی که مهاجرت کرده اید، اولین چیزی که می خواستید بیایید اینجا، به شما گفتند، آیا به شما نگفتند از هموطنان خودتان فاصله بگیرید؟ چرا اینرا گفتند؟ اینجا که دیگر دیکتاتوری نیست، اینجا خود ما هستیم، اینجا که دیگر جامعه دموکراتیک است، اینجا که دیگر ما خودمان را آنگونه که هستیم، نشان می دهیم. چه باعث شده که ما دوباره یک مانیتوری از همانی که در ایران بودیم و همان سیستمی که در ایران است، اینجا داریم؟ فرصت هم داشته ایم تغییر بکنیم. چه باعث شده است که تغییر نکنیم؟ من چون از زاویهٔ روانشناسی به این مسأله نگاه می کنم، در واقع ما می گوییم internal focus of control [ احتمالاً : internal locus of control ] ما داریم، یعنی در واقع ما focus(= تمرکز نگاه) خود را در درون خودمان می گذاریم. تا زمانی که ما بعنوان یک کامونیتی[community=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] این هستم، هیچکاری برای ایران نمی توانیم بکنیم. این را مطمئن باشید. چرا نمی توانیم بکنیم؟ بخاطر اینکه فردا اگر هر اتفاقی هم در ایران بیفتد، ما پا شویم بروم ایران بگوییم که ما چکار می خواهیم برای شما بکنیم؟ ما ١٢٠ هزار نفر، ٢٠٠ هزار نفر چکار کردیم آنجا که حالا بخواهیم بیاییم در ایران چکار بکنیم؟ آیا ما توانستیم همدیگر ا تحمل بکنیم؟ من کاملاً قبول دارم که ما اینجا یک اپوزیسیون قوی نداریم. بحث من، بحث سیاسی نیست. بحث من این است که ما اینجا یک جمعیت قوی و قدرتمندی نداریم که دور هم بنشینند، باهم حرف بزنند و یک توافقی بکنند، و بعد این نیروی بزرگ بتواند روی سیاست های بین المللی تأثیر بگذار، روی تحریم ها تأثیر بگذارد، روی تصمیمات بین المللی تأثیر بگذارد، روی حتی تصمیمات دولت کانادا برای ارتباطش با ملت ایران تأثیر بگذارد. چرا ما این قدرت را نداریم؟ این قدرت به تعداد نیست. این قدرت، به قدرتی هست که ما در کنار هم قرار گرفتیم، بمیزانی که ما توانستیم باهمدیگر ارتباط برقرار کنیم و با هم پیوسته و هم بسته بشویم، این ارتباطش با این است، نه با اینکه ما یک تعداد زیادی هستیم یا تعداد کمی. شما ببینید همین امروز، نمونه ای هست، مشت نمونهٔ خروار. همهٔ ما، دل ما برای مملکت خود ما می تپد. ولی واقعاً چقدر حاضریم، چون فلان گروه مرا دعوت کرده یا فلان گروه من را نکرده یا چون فلان فرد یا فلان شخص یا فلان عقیده، خیلی ها ممکن است برای این نیامده باشند. چه باعث شده باوجودی که ما حس می کنیم، همهٔ ما دلمان می سوزد، ولی کاری نمی کنیم؟ از نظر من دیکتاتوری و دموکراسی یک امر شخصی است، یک امر درونی و روانشناختی است. هر چقدر ما آگاهی داشته باشیم این می تواند مثل تیغی باشد در دست مستی زنگ. البته من نمی خواهم گاهی را نفی بکنم. آگاهی ابزار است، ابزار دست انسان. اینکه چه انسانی با چه خصوصیاتی از این ابزار آگاهی استفاده می کند، مهم است. شما در رأس حکومت های دیکتاتوری، انسانهای دیکتاتور می بینید. این انسان دیکتاتور، در خانهٔ خود هم دیکتاتور است، با بچه اش دیکتاتور است، با زنش هم دیکتاتور است، با همسایه اش هم دیکتاتور است، بعنوان یک شهروند هم دیکتاتور است. و یک سیستم دموکراتیک، از انسانهای دموکراتیک تشکیل شده است. ما باید دموکراسی را از خودمان شروع کنیم، بعنوان یک انسان. یعنی چه از خودمان؟ من این را بعنوان یک شعار نمی گویم، این یک بحث روانشناسی است. اینکه من یاد بگیرم بعنوان یک انسان با بچه ام بنشینم حرف بزنم، با نوجوانم بنشینم حرف بزنم، و اگر نظری مخالف نظر من دارد، بگویم ok، نظر تو مخالف من است، ولی من تو را بعنوان یک انسان دوست دارم و با تو درون این خانه زندگی می کنم، به عقیده ات هم احترام می گذارم. و اگر تو توانستی مرا متقاعد بکنی، بصورت منطقی، با هم جلو می رویم، اگر مرا متقاعد نکردی، با این حال باز تو عقیده ات محترم است و من در آنجایی که می توانیم با هم به توافق برسیم، به نقاط مشترک برسیم، باز در همانجا با هم همکاری می کنیم. درست است که ما احزاب مختلف داریم، درست است که ما عقاید مختلف داریم، ولی در خیلی جاها ما با هم مشترک ایم. مهمترین نقطه ای که ما با هم مشترک ای، نقطهٔ انسان بودن ما است و ایرانی که ما همه دلمان برایش می سوزد. بنابراین از نظر من، دموکراسی امری نیست که اگر بیایند دودستی بما تقدیم بکنند، ما فردا ک جامعهٔ سالمی را خواهیم داشت. چنانکه آمده ایم اینجا، دموکراسی را بما تقدیم کرده اند، ولی اتفاقی نیفتاده است. دموکراسی یک امری است که ما اول باید در خودمان ایجاد کنیم، بعنوان یک انسان سالم. یعنی در واقع به خودمان کمک بکنیم که به یک سطح سلامت روانی برسیم. چرا؟ انسان های دیکتاتور خصوصیات روانی مشخصی دارند، اینها یا آدم های narcissistic[= خودشیفته] اند، آدم های در واقع Personality disorders اند(= اختلالات شخصیت) دارند، آدم های ضد اجتماعی اند، بهرحال آدم هایی هستند که به لحاظ شخصیتی، شخصیت های ویژه ای هستند. و آدم های دموکرات، یک آدم هایی هستند که از سلامت روانی بحد نسبی برخوردار اند. بنابراین ما اگر خواستم به جامعهٔ ایرانی کمک بکنیم، اول باید بیاییم به [community=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] خودمان اینجا کمک بکنیم، به خانواده مان کمک بکنیم، به خودمان کمک بکنیم. همین را شما از هسته که شروع بکنید، بعد بسمت پوسته می توانید بیایید. وقتی یک جامعهٔ قذرتمندی شدیم، آنوقت می توانیم جامعهٔ کانادا را تحت تأثیر قرار بدهیم. وقی که من را بعنوان یک ایرانی می بینند، من یک نمونهٔ کوچک و یک سمبلی از ایران هستم. اگر این حس را داشته باشم که من هر رفتاری اینجا انجام می دهم روی ایران قضاوت می کنند، وقتی متوجه می شوند که من ایرانی ام، آنوقت سعی می کنم یک آدم بهتری باشم، سعی می کنم آدم سالم تری باشم، رفتار اجتماعی بهتری داشته باشم. هر موقع ما تلاش کردیم جامعهٔ سالم تری را اینجا برای خودمان بسازیم، آمار جرم و بزه را کاهش دادیم، آمار طلاق را کاهش دادیم، آمار فرار از منزل و خشونت و بقول معروف سء استفاده کردن از همدیگر را کاهش بدهیم، آنموقع می توانیم جامعهٔ قوی داشته باشیم که بتوانیم تأثیر گذار باشیم. من یک خاطرهٔ کوچکی را برایتان تعریف می کنم: برای یک مصاحبه ای من دعوت شده بودم، که در آن مصاحبه، آقای مصاحبه گر یک فرد ایتالیایی بود. تا من گفتم ایرانی ام، گفت آره، ایرانی ها هم که هیچکدام با هم خوب نیستند و دائم زیر پای هم ... یک همچنین چیزی گفت، که من آن موقع سریع دفاع کردم و گفتم در همهٔ community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ها این جور آدم ها پیدا می شوند، مگر در community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] خود شما این آدم ها پیدا نمی شوند؟ ولی بحث سر این است، فکر نکنیم رفتارهایی که ما باهم داریم درون خودمان محدود می ماند. این بیرون هم انعکاس پیدا می کند، و دیگران نسبت به ما قضاوت می کنند. من یک مقاله ای را دارم، حالا اگر فرصت کردید بخوانید، و آن این است که جامعهٔ ایرانی، اگر ما بیاییم بررسی بکنیم، از لحاظ IQ سطح بالاتری از بقیهٔ community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ها دارد. ولی مشکل ما ایرانی ها SQ است، یعنی social [intelligence] quotient است، درواقع هوش اجتماعی است، آنچیزی که ما در آن هٔمشکل داریم. ما نسبت به جامعهٔ خودِ ما آگاهی ما کم است، نسبت به مسائلی که دوستان صحبت کردند، سطح آگاهی ما پایین است، motivation [سائق= انگیزه] ما پایین است، ارتباطات اجتماعیِ ما ضعیف است، قدرت تحمل ما نسبت به همدیگر کم است، قدرت گفتگو و تحمل همدیگر را نداریم، همهٔ اینها باعث می شود که ما نتوانیم در کنار هم آنجوری که باید و شابد قدرتمند عمل بکنیم. community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ایرانی از نظر میزان در واقع سطح دانش و تحصیل از بقیهٔ community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ها نه تنها کم ندارد، بلکه حتی بالاتر است، از لحاظ سطح ثروت، از لحاظ توانمندی هایی که با خودش آورده است، جامعهٔ قدرتمندی است، ولی اینکه ما نمی توانیم با همدیگر کار بکنیم، گره اش سر این است که ما واقعاً از لحاظ هوش جتماعی، فکر می کنم، نیاز داریم که یک مقداری بیشتر روی خودمان کار کنیم. و همهٔ اینها آموختی است. یعنی بنظر من صرفاً اینی که من بگویم من آدم دموکراتی هستم یا دموکراسی می خواهم، کافی نیست. من بعنوان یک انسانی که خواهان دموکراسی هستم، لازم است که بعنوان یک فرد روی خودم کار کنم، نقاط ضعف خودم را بشناسم، نقاط تاریک خودم را بشناسم، و سعی کنم آنها را-در واقع درمان حالا نمی خواهم اسمش را بگذارم-، ولی در واقع در خودم از بین ببرم، خانواده ام را کمک بکنم، جامعه ام را کمک بکنم و بعد آنوقت می توانم بعنوان سمبل یک جامعهٔ سالم، که در یک جای دیگر که فضا به او اجازه داد، توانست یک نمونه از خودش بروز بدهد، آنوقت می توانم یک پیغامی داشته باشم برای مردمی که درون ایران هستند. در غیر این صورت، ما هر وقت بخواهیم ادعا بکنیم، اولین کاری که می کنند résumé[=خلاصه کار] ما را نگاه می کنند می گویند که شما که فرصت داشتید، با همدیگر چکار کردید؟ آنوقت ما حرفی بنظر من برای گفتن نداریم. یعنی واقعاً یک مقوله ای هست که باید رویش کار کرد. SQ یا هوش اجتماعی، ١٥ تا فاکتور[=factor=عامل] دارد که روی هر فاکتوری، یکی یکی یکی رویش می شود کار کرد. IQ قابل افزایش نیست، یک ظرفیت خدا دادی است که فرد با آن متولد می شود، ولی EQ و SQ [نه]. EQ که هوش هیجانی است، و SQ که هوش اجتماعی است، هر دوی اینها، در اقع مبنایش یک سری مهارت است و قابل یادگیری. و باید کار بکنیم، ما نمی توانیم بگوییم خود بخود مثلاً یک اتفاق می افتد. واقعاً اتفاق نمی افتد، یک پروژه است. پروژهٔ قدرتمند کردن community[=گروه اجتماعی=جماعت=جمعیت] ایرانی بلحاظ روانی، بلحاظ خانوادگی، به لحاظ ارتباطی. بنظر من روی همهٔ چیزهایی که فکر می کنیم، تفکر سیاسی، ...، همهٔ اینهایی که فکر می کنیم، این مسأله را نمی توانیم غافل بشویم. چون واحد تشکیل دهندهٔ عناصر سیاسی، انسان ها هستند، و این انسان ها هستند که دانش سیاسی خود را بکار می گیرند که یک جامعه را تغییر بدهند. خوب این انسان ها اگر به لحاظ روانی آدم های سالمی نباشند، همین ابزار سیاسی که بقول دوستان ما اسلام یک ابزار سیاسی سالم می تواند باشد، یک ابزار اجتماعی... هرچی، می تواند یک ابزار سالم باشد، ولی وقتی دست انسان های بیمار می افتد، همین می تواند بعنوان یک تیغی به دست زنگی مست بیفتد. حتی مارکسیست او هم می تواند این باشد، هر ایدهٔ سیاسی اگر دستِ انسان سالمی نباشد، می تواند یک جور دیگری از آن استفاده بشود و در جهت نابودی بکار گرفته بشود.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire